پارت صد و پنجم :

جلوی در چند بار ریموت را فشرد تا بالأخره عمل کرد. از این‌که زورِ این وسیله‌ی کوچک هم به او چربیده بود، کژخلق‌تر شد و با گازی پرفشار ماشین را داخل برد. بعد از یک روزِ سخت سیگاری روشن کرد و چند پُک عمیق به آن زد تا اوضاع روحی‌اش، برای لحظه‌ای کوتاه، تسکین یابد. 
با اندکی درنگ ماشین را خاموش کرد و خواست پیاده شود که نگاهش به آینه دوخته شد. در هنوز بسته نشده بود و از ناسازگاریِ آن زیر لب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    خب عزیزان برین به خیر و خوشی زندگیتونو بکنید یادتون هم نره قدر همدیگه رو بیشتر بدونید😍🎊

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن

    1

    منکه خیلی خوشحال شدم دیگه مهرداد که بماند

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • میم

    0

    خیلی عالی بود👏👏👏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️