پارت صد و بیست :

قبل از آن‌که شمیم پاسخ بدهد صدای آقا محسن، مهرداد را از او جدا کرد. 
ـ من امروز مغازه نرفتم تا چند ساعت بیش‌تر شمیم رو ببینم. اگر برنامه‌ی کاریت اجازه می‌ده، نه نگو و بشین... بد نیست کمی هم از علت لطفت به کسی که دختر منو زیر مشت و لگدش گرفته بود، توضیح بدی.
این خواسته‌ی آمرانه و صریح، تعجب مهرداد را برانگیخت. از شمیم خواسته بود فعلاً در این باره چیزی نگوید و حالا علیرغم انتظارش غ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    0

    عزیزم💖چه قشنگ هواشو دارند

    ۱۰ ماه پیش
  • میم

    1

    چه خوش شانس بوده شمیم،مادر و مادر شوهر هردو مهربون وصبور ودوست داشتنی،البته پدر و پدرشوهر هردو غرغرو و نصیحت کن 🤭🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️