آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت صد و نوزده :
با حالتی غرق تفکر روی پاشنه چرخید و قدمی دور نشده بود که یاد نکتهای افتاد و برگشت، این بار دستش را زیر چانهی ناصر گذاشت و سر او را بالا آورد:
ـ به من نگاه کن تا مهمترین حرفی رو که میخواستم بهت بگم، چشم تو چشمم باشی!
ناصر لاجرم نگاهش را به مهرداد دوخت و دعا دعا میکرد این آخرین امرونهی او باشد.
ـ یادمه هر وقت قصد داشتم اخراجت کنم یا عذرت رو میخواستم، مینالیدی و میگفت

لطفا صبر کنید...

شادان
0مهردادم دیگه داره خیلی سخت میگیره ..با اینکه بخشیدمش دلیل نمیشه نذاره شمیم نهارشو بخوره