پارت صد و نوزده :

با حالتی غرق تفکر روی پاشنه چرخید و قدمی دور نشده بود که یاد نکته‌ای افتاد و برگشت، این بار دستش را زیر چانه‌ی ناصر گذاشت و سر او را بالا آورد:
ـ به من نگاه کن تا مهم‌ترین حرفی رو که می‌خواستم بهت بگم، چشم تو چشمم باشی!
ناصر لاجرم نگاهش را به مهرداد دوخت و دعا دعا می‌کرد این آخرین امرونهی او باشد.
ـ یادمه هر وقت قصد داشتم اخراجت کنم یا عذرت رو می‌خواستم، می‌نالیدی و می‌گفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    مهردادم دیگه داره خیلی سخت میگیره ..با اینکه بخشیدمش دلیل نمیشه نذاره شمیم نهارشو بخوره

    ۴ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    رگ مهردادیش گرفته😉

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️