آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت صد و هفده :
دو ساعت بعد با حس کسالت از جا برخاست، کمی کشش به عضلاتش داد و آبی هم به صورتش زد. قدمآهسته از خانه بیرون میرفت که با صدای سمیرا خانم دم در ایستاد و برگشت. شرمنده از مزاحمتی که ایجاد کرده، گفت:
ـ ببخشید، بیدارتون کردم؟
ـ نه، بیدار بودم، اما کجا میری این وقت صبح؟
مهرداد که خانوادهی شمیم را در جریان امور مربوط به آزادی ناصر نگذاشته بود، به ناچار کلامی مغایر با حقیقت گفت:
لطفا صبر کنید...

Zehi
0جوانمردانه بود🥺👏🏻