پارت صد و هشتم :

اما شمیم از ناگفته‌هایش وجدان‌درد داشت و با دمی مکث درحالی‌که نگاهش را به سقف دوخته بود، گفت:
ـ باید زودتر از اینا برمی‌گشتم، ولی باور کن با جبهه‌ای که پدرم گرفته بود نمی‌دونستم چه‌طور باید خواسته‌ی دلم رو بهش بگم.
مهرداد دومرتبه فاصله را کم کرد، روی شمیم را به سمت خودش برگرداند و پیشانی‌اش را به پیشانی او چسباند:
ـ برای من مهم اینه که تو الآن این‌جا هستی. منت به سرم گذ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    1

    چقد این لحظات شیرینه ... چه دعای قشنگی کرد مهرداد.. ان شالله که همیشه به خوشی 🥰🥰

    ۶ ماه پیش
  • نسترن

    0

    عالی بود و بسی زیبا

    ۱ سال پیش
  • مینا

    1

    عاااالی خانم جاری ازبهترین رمانایی کهتا به حال خوندم هرلحظش برام شیرینه👏👏👏👏قلمتون ادامه دار باشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️