آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت صد و هشتم :
اما شمیم از ناگفتههایش وجداندرد داشت و با دمی مکث درحالیکه نگاهش را به سقف دوخته بود، گفت:
ـ باید زودتر از اینا برمیگشتم، ولی باور کن با جبههای که پدرم گرفته بود نمیدونستم چهطور باید خواستهی دلم رو بهش بگم.
مهرداد دومرتبه فاصله را کم کرد، روی شمیم را به سمت خودش برگرداند و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند:
ـ برای من مهم اینه که تو الآن اینجا هستی. منت به سرم گذ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد این لحظات شیرینه ... چه دعای قشنگی کرد مهرداد.. ان شالله که همیشه به خوشی 🥰🥰