آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت صد و هجده :
امین پولها را دسته کرد و داخل جیب کتش گذاشت. طولی نکشید که درب ندامتگاه باز شد، چند نفر از آن بیرون آمدند که ناصر هم با ساک کوچکی که در دست داشت، میان آنها بود. از تاریخ و ساعت آزادی چیزی به خانوادهاش نگفته بود و از اینسو هم انتظار دیدن مهرداد و وکیلش را نداشت.
مهرداد که نزدیکتر شد، او هم پیش رفت و در چند قدمیاش ایستاد. نگاهش را به زمین دوخت و زیر لب سلام کرد. همین که پاسخ م
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Zehi
0ولی مهردااااد بزار دو دقیقه از تعریفم بگذره😐