آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت صد و دوازده :
لبخندی بهغایت تمسخرآمیز روی لب مهرداد جا خوش کرد و بند کیسه را کشید و بست:
ـ مادر جان، پسر شما مثل بختک افتاد رو زندگی من، مثل زلزله تکونش داد و مثل تراکتور شخمش زد. ظاهراً همونطور که از جرمش چندان اطلاعی نداشتید، از حکم صادره هم بیاطلاعید. من مبلغ دیه رو بخشیدم و فکر کنم همین کافیه تا بدونید دنبال پول گرفتن نیستم... پسر شما کاری با من کرده که اگر روزی آلزایمر هم بگیرم، محاله نامرØ
لطفا صبر کنید...

میم
0این سکوت بیشتر از خبر آزاردهندست 🙏💛