پارت صد و دوازده :

لبخندی به‌غایت تمسخرآمیز روی لب مهرداد جا خوش کرد و بند کیسه را کشید و بست:
ـ مادر جان، پسر شما مثل بختک افتاد رو زندگی من، مثل زلزله تکونش داد و مثل تراکتور شخمش زد. ظاهراً همون‌طور که از جرمش چندان اطلاعی نداشتید، از حکم صادره هم بی‌اطلاعید. من مبلغ دیه رو بخشیدم و فکر کنم همین کافیه تا بدونید دنبال پول گرفتن نیستم... پسر شما کاری با من کرده که اگر روزی آلزایمر هم بگیرم، محاله نامرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    این سکوت بیشتر از خبر آزاردهندست 🙏💛

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️