آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت نوزده :
کاملاً عمدی و با صدای بلند از شلوغی نانوایی گله کرد و مخلفات صبحانه را تحویل نگهبان داد. پس از آن هم از پلهها بالا رفت و سوییچ مهرداد را مقابلش گرفت:
ـ ببخشید دیر شد. همون جایی که خواستید پارکش کردم.
مهرداد حداقل دوازده سال از او بزرگتر بود و همین تجربه به او ندا میداد که ناصر یقیناً با ماشینش چرخی در خیابانها زده؛ با این حال جلوی زبانش را گرفت و از او خواست به سراغ کارش برو
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
1سلام به نویسنده محترم ممنون از رمان خوبتون لطفا راهنمایی کنید چطوری عضو بشم🙏🏻
۲ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
سلام. ممنونم از پیامتون. باید اپلیکیشن رو روی گوشیتون نصب کنید، بعد در صفحه اصلی رمان روی گزینه "درخواست عضویت" ضربه بزنید، پیامی از طرف اپلیکیشن براتون ارسال میشه و شما رو برای عضویت راهنمایی میکنن.
۲ سال پیشسلام
2سلام خسته نباشید واقعا ممنونم ازتون که دارید تلاش میکنید که یک رمان زیبا ومنطقی برای یکی مثل من که چندین ساله رمان میخونم به دوراز خیال پردازیهای بازی های جلف والبته بر پایه روانشناسی می نویسید.
۲ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
درود و عرض احترام... ممنونم از نظر پرمهری که نوشتید، امیدوارم رمان تا انتها خوش به دلتون بنشینه🌺♥️🙏
۲ سال پیشمعصومه
2اره واقعا همینطوره رمان بایداینجوری واقعی باشه انگار که داری زندگیش میکنی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میم
0چیزی که نبایدو گفتی قبلا وبا یک آدم کینه ای طرفی متاسفانه 😔