پارت سوم :

با صدای خانم سهروردی، دختری که مهرداد حالا متوجه شده بود نامش «شمیم» است، دست از رکوعی که به آکواریوم کرده بود برداشت و رو به جمع ایستاد.
نگاه مهرداد از غفلت و مشورت پدر و مادر او بهره برد و روی صورت سفید و چشمان شب‌رنگ و درشت شمیم لغزید.
برخلاف ناز و ادایش، ظاهر ساده‌ای داشت. هرچند باحجاب نبود اما رنگی از بی‌حیایی در چهره‌اش دیده نمی‌شد و کاملاً پیدا بود که از روی غرض و برای جلب توجه مو پریشان نکرده. بلکه به نظر می‌آمد از ابتدا همین‌گونه بزرگ و تربیت شده. در واقع جنب‌وجوش و نشاطش ذاتی بود و خصلتش چیزی بود شبیه به سرشت کودکان؛ همان اندازه صاف و بی‌آلایش.
مهرداد تمام این حالات را در چند ثانیه محک زد و با "خاک بر سری" که نثار خودش کرد، این بار واقعاً از او چشم گرفت.
با تماسی دیگر نظر مثبتِ خانواده‌ی سهروردی را به اطلاع دکتر فاخر رساند و ایشان را در کمال احترام تا جلوی آسانسور بدرقه کرد‌.
ناگهان فکری به ذهنش رسید و قبل از آنکه آن‌ها به همکف برسند، سه طبقه را با سرعت پایین رفت. به یاد نداشت آخرین بار کِی و کجا و برای چه کسی خودشیرینی کرده، اما "خاک بر سرِ" دوم را نثار حرکت نابه‌جایش کرد و پس از رفتن خانواده‌ی سهروردی بالا برگشت.
یاد نگاه‌های هرز ناصر، که هم‌چنان هالوژن‌ها را نصب می‌کرد، افتاد و بی‌آنکه تندی کلامش را بسنجد، با لحنی زننده از او خواست هرچه سریع‌تر کارش را تمام کند و برود، حتی اگر اختیار داشت، ترجیح می‌داد اخراجش کند اما فکر کردن به مادر پیر او به تنهایی برای منصرف شدنش کافی بود و بالأخره دست از شماتتش برداشت.
انگار در کمتر از نیم‌ساعت زندگی‌اش متحول شده بود.
برای مرور آنچه رخ داده، به یکی از اتاق‌خواب‌ها که خالی بود، پناه برد. آخرین نخ‌سیگارش را از پاکت طلایی "مارلبُرو" بیرون کشید و همان‌طور که دودش را، گاه می‌بلعید و گاه بیرون می‌داد، کمی فکر کرد.
اولین دغدغه‌ی ذهنش به صورت شمیم برمی‌گشت که فوق‌العاده ریزنقش بود و نمی‌شد به راحتی سنش را تخمین زد، و مهرداد در آن لحظه فقط به یک چیز می‌اندیشید و با فرضی تقریباً محال برای تحقق آن زیر لب خدا خدا می‌کرد و می‌گفت، "کاش حداقل بیست‌وچهار، پنج سال رو داشته باشه."
خودش هم به تصور باطلش ریشخند زد، چراکه خوب می‌دانست دخترک کم‌سن‌تر از این حرف‌هاست. پاسخ این سؤال را می‌توانست از دکتر فاخر پیگیری کند، از این‌رو بی‌خیال آن شد و به چگونگی مطرح کردن خواسته‌اش در جمع خانواده فکر کرد.
نمی‌دانست با چه زبانی به مادرش بگوید که جست‌وخیز دخترکی لوس در عرض چند دقیقه واله‌ش کرده؟!... یا چگونه اعتراف کند شیدای دختری شده که تاکنون امثال او را دیوانه می‌پنداشته؟!... نه... از شمیم گفتن هرگز برایش ساده نبود؛ چراکه شاید می‌توانست موافقت مادرش را کسب کند اما پدرش امکان نداشت به داشتن چنین عروسی رضایت بدهد.
می‌رفت تا "خاک بر سر" سوم را نثار بی‌عرضگی در بیان احساسش بکند که فشار دست کارگر مورد اعتمادش «رسول» را روی شانه‌اش حس کرد و با صدای او که چایش را عوض می‌کرد از خاطرات هفت سال پیش دل کند و به حال برگشت.
ـ کجایی مهندس؟!... چایت یخ شد... باز ما رو کاشتی و رفتی قدیما؟
مهرداد لبخند به لب تشکر کرد و روی صندلی صاف شد.
امروز پنجمین سال‌روز ازدواجش با شمیم بود و شاید برای هزارمین بار روز آشنایی‌شان را مرور می‌کرد، اما هر بار لبخند خاصی روی صورتش حک می‌شد که کارگران ثابتش هم آن را می‌شناختند و گاهی سربه‌سرش می‌گذاشتند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Zehi

    1

    عزیزم چه قشنگ که مهرداد بعد پنج سال هنوز خاطره روز اول رو مرور می کنه ، نمیدونم چی پیش میاد اما ... بذار آرزو کنیم براشون همینطور قشنگ بمونن برای هم

    ۱۰ ماه پیش
  • الناز

    2

    قلم که حرف نداره گیراست و زودجذبم کرد اول داستانم امااز هردوشخصیتی که به نظر میاد اصلین خوشم اومده خصوصا مهرداد

    ۱ سال پیش
  • ریحانه

    2

    وای چه آشنایی و خاطره شیرینی🥰 ممنون از نویسنده من تازه پارت سومم و نمیدونم داستان چه جوری قراره پیش بره اما قلم زیباست و پختگی داره خط به خطش به دلم نشست خداقوت

    ۱ سال پیش
  • کوچکی

    2

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • رابعه

    2

    عالی

    ۲ سال پیش
  • خوب

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!