پارت دوم :

یک نگاه گذرا کافی بود تا نظرش جلب شود، از این‌رو گوشی‌اش را درآورد و با کسی که ظاهراً فرزندش بود، هم‌صحبت شد:
ـ ماشین رو قفل کن و بیا بالا... حالا تو بیا، اگر نپسندیدی می‌ریم جای دیگه... بیا بابا جان، این یکی مثل قبلیا نیست.
کمی بعد دختری که آهنگ صدایش به نوجوانان شبیه بود، وارد واحد شد و طولی نکشید که صدای جیغ‌هایش در فضای لخت خانه طنین انداخت:
ـ وااای اینا چه نازن.. این‌جا رو ببین... چه‌قدر واقعی... آدم دلش می‌خواد دلفین‌ها رو بغل کنه‌... وااای ماهی‌ها رو... انگار وسط دریایی... وایییییی!
همان‌طور فریادکشان وارد اتاق‌ها شد، لحظه‌ای از شدت ذوق سکوت کرد و دومرتبه صدایش به هوا برخاست:
ـ این‌همه قشنگی رو کجای دلم بذارم باباجون؟!... انگار خودِ خود برکه‌ست... جون می‌ده واسه خواب... این دکتر فاخر عجب باسلیقه‌ست‌!
آن‌قدر با صدای تیزش ولوله به پا کرده بود که گوش‌های مهرداد می‌رفت تا کر شدن را تجربه کند.
یاد ایام نوجوانی و لوس‌بازی‌های تنها خواهرش افتاد‌. از دادوبیداد متنفر بود و چه‌قدر دوست داشت همین حالا موهای این دختر را هم مثل گیسوان خواهرش بکشد. حیف که آن‌ها مهمان دکتر فاخر بودند و احترام‌شان واجب‌؛ از این‌رو تنها عکس‌العملش این شد که چندباری با انگشت اشاره گوشش را فشرد تا بلکه بتواند روی نوشته‌اش تمرکز کند.
در همین زمان نگاهش به کارگرِ برق‌کار، «ناصر» افتاد که به ظاهر هالوژن‌ها را می‌بست اما از روی چهارپایه تمام حواسش پی جست‌وخیز دخترک مانده بود. صدایش زد و با اخمی تند به او فهماند که کارش را از سر بگیرد و چشم و گوشش را ببندد. و بالأخره این صدای آقای سهروردی بود که بانگ دخترش را خاموش کرد:
ـ بسه بابا جون... صدات گرفت عزیزم... فکر حنجره‌ت باش!
مهرداد هرچه لب گزید تا به این حرف واکنش نشان ندهد، نشد و لبخندی مضحک روی لبش نقش بست. با خودش گفت، "من رو بگو که فکر کردم می‌خواد سرزنشش بکنه، نگو آقا فکر تارهای صوتی دخترشه. اگر من همچین دختری داشتم، می‌دونستم چی‌کارش کنم."
در همین فکر بود که آقای سهروردی و همسرش نزدیک شدند. لپ‌تاپ را بست و به احترام آن‌ها ایستاد:
ـ چه‌طور بود جناب سهروردی؟
ـ دخترم این‌قدر این‌جا رو روی سرش گذاشت که پاسخ‌مون مشخصه. محاله بذاره از این خونه بگذریم.
هم‌زمان دخترش هم، که هنوز پس‌مانده‌ی جیغ‌هایش به راه بود، جلو آمد و تازه چشمش به آکواریومی افتاد که زیر اُپن تعبیه شده بود و پر بود از ماهی‌های ریز و زینتیِ دریای جنوب. باز هم خروشید و جلوی آکواریوم خم شد و قربان‌صدقه‌ی ماهی‌ها رفت.
نگاه مهرداد که در سی‌وسه سال گذشته به ندرت هرز رفته بود، ناخودآگاه پی او کشیده شد. تا چند لحظه پیش دلش می‌خواست سر او را به طاق بکوبد اما اکنون... امان از این اکنون!
با هر فریادی که دخترک از شدت ذوق و از ته دل می‌کشید، انگار تیری به قلبش می‌خورد و دلش غنج می‌رفت.
حلقه‌ی گیسوان رها شده روی کمر او، به یاد عروسک‌های پرنسس انداخته بودَش و نگاهش به طرز عجیبی قفلِ دخترک شده بود.
این دیگر چه تناقضی بود؟!... چه‌طور ممکن بود کسی از طریق صیحه کشیدن راهی به قلب او باز کند؟!... چه‌طور شده بود که شیطنت‌هایی جلف، عواطفش را صد و هشتاد درجه تغییر داده بودند؟!... آه که این رسوایی هرگز در باورش نمی‌گنجید!
با کمی درنگ نفس خفته‌اش را نامحسوس بیرون دمید و آب دهانش را بی‌صدا بلعید، و به هر مرارتی که شد، بالاخره نگاه از او کَند و حواسش را به آقای سهروردی داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محبوب

    0

    رمان قشنگیه دوستش دارم

    ۵ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدی عزیزم🌺🙏

    ۵ ماه پیش
  • فرخنده

    0

    قلمتون مانا

    ۵ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون عزیزجان🌸🙏

    ۵ ماه پیش
  • گلناز

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۵ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدی گلناز عزیز 💚🌸

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالی رمان دوسش دارم

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم زهرای عزیز💗

    ۶ ماه پیش
  • یاس

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدی یاس عزیز💗🌸

    ۶ ماه پیش
  • یاس

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • یاس

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۶ ماه پیش
  • آوین

    0

    خیلی خوشم اومد تااینجا

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    آوین عزیز، مرسی از حضورت🌸🙏

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود تا الان هنوز ادامش را باید بخونم تا بتونم نظر بدم

    ۶ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم فاطمه‌ی عزیز، خوش آمدی جانم💚💜🙏

    ۶ ماه پیش
  • مها

    1

    عالی بود ممنون عشق کردم

    ۸ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    خوش آمدید به "آن سبو بشکست". امیدوارم تا انتها همراهمون باشید🌸💜

    ۸ ماه پیش
  • Zehi

    1

    متشکرم نویسنده عزیز تا به این لحظه دو پارت از رمان شما رو مطالعه کردم و گویا همونیه که دنبالش بودم.خدا قوت

    ۹ ماه پیش
  • Zehi

    1

    عجببب...امان از این تیرهای قلبی💘😉

    ۹ ماه پیش
  • زهرا

    1

    قلم خیلی خوبی دارید

    ۹ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    زهرای عزیز، خوش آمدید به "آن سبو بشکست"🌷اگر رمان باب سلیقتون بود، خوشحال میشم تا انتها همراهیم‌کنید🌷🙏

    ۹ ماه پیش
  • مهری

    2

    شروعش که عالیه قلمتون خیلی شیوا و دلنشینه مشتاق شدم به ادامه

    ۱ سال پیش
  • کوچکی

    2

    عاشق نوشته های خانم جاری هستم

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    درود بر شما. ممنونم از همراهیتون دوست عزیز 🌺🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!