پارت پانزده :

نزدیک پنج‌ونیم بود که بیدار شد. دست شمیم روی سینه‌اش چنگ شده بود. آرام‌آرام کنار کشید و دست او روی تخت رها شد.
نماز خواند و سپس چمدانش را آهسته از اتاق بیرون برد.

هرچند شمیم از او خواسته بود برای بدرقه بیدارش کند، اما شب را با گریه خوابیده بود و همین سبب شد مهرداد حتی از بوسیدنش هم اجتناب کند.
بالأخره هنگامه‌ی گرگ و میش هوا از خانه بیرون زد.
به کرج و ساختمان «آقای رس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خیلی عالی بود 💚

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️