پارت پانزده :

نزدیک پنج‌ونیم بود که بیدار شد. دست شمیم روی سینه‌اش چنگ شده بود. آرام‌آرام کنار کشید و دست او روی تخت رها شد.
نماز خواند و سپس چمدانش را آهسته از اتاق بیرون برد.

هرچند شمیم از او خواسته بود برای بدرقه بیدارش کند، اما شب را با گریه خوابیده بود و همین سبب شد مهرداد حتی از بوسیدنش هم اجتناب کند.
بالأخره هنگامه‌ی گرگ و میش هوا از خانه بیرون زد.
به کرج و ساختمان «آقای رس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خیلی عالی بود 💚

    ۱ سال پیش
کپی شد!