آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت پانزده :
نزدیک پنجونیم بود که بیدار شد. دست شمیم روی سینهاش چنگ شده بود. آرامآرام کنار کشید و دست او روی تخت رها شد.
نماز خواند و سپس چمدانش را آهسته از اتاق بیرون برد.
هرچند شمیم از او خواسته بود برای بدرقه بیدارش کند، اما شب را با گریه خوابیده بود و همین سبب شد مهرداد حتی از بوسیدنش هم اجتناب کند.
بالأخره هنگامهی گرگ و میش هوا از خانه بیرون زد.
به کرج و ساختمان «آقای رس
لطفا صبر کنید...

میم
1خیلی عالی بود 💚