آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت یک :
"با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی"
قاب چوبیِ مستطیلشکل و کمعرض روی جاکفشی را صاف کرد و نوشتهاش را از چشم گذراند...
"مرز میان سعادت و شوربختی همان اندازه باریک است که مرز میان عشق و جنون!"
این جمله را سالها پیش، پدرش با هُویه و به خط نستعلیق روی تکهچوبی سنباده خورده ماندگار کرده بود، سپس آن را بهمانند یک جورچین برش داده و مقابلش ریخته بود.
در واقع اسباببازی دوران کودکیاش بود، البته آن زمان به قدری خردسال بود که نه کلمات را میشناخت و نه دست چپ و راستش را، اما رفتهرفته این پازل تنها جورچین زندگیاش شده بود که تا امروز بیش از هزار بار چیده بودش.
هنوز هم بخش اول این جمله برایش مبهم بود و دلهرهزا؛ مبهم نه به مفهوم ناشناخته، بلکه به معنای غیر ممکن. چراکه خوشبختیاش وسعتی بیکران داشت و فکر کردن به آن مرز، حسی به او القا میکرد شبیه مرگ؛ شبیه لحظهی احتضار.
دلش میخواست این ابهام همیشگی باشد اما چه میدانست از دسیسههای روزگار؟!
با این حال برخلاف بخش اول، کلمات آخر این دستنوشته را دوست داشت و خوب بلد بود. تجربهاش کرده بود؛ اصلاً عشق بود و دیوانگیهایش؛ و این یکی او را به هفت سال پیش میبرد و روحش را قرین آرامش میکرد.
مثل هر صبح لبخندی به قاب زد و با توکل همیشگیاش به خدا از در خارج شد.
امروز برایش روزی خاص بود و دست جنباند تا حساب و کتابش را نهایی کند و زودتر به خانه برگردد.
برای آخرین بار به تمام بخشها و تأسیسات درونی ساختمان سرکشی کرد و نهایتاً پا به حیاط گذاشت، سر بلند کرد و کمی به نما خیره ماند.
در یک سال گذشته همهی امورِ این سازه طبق انتظارش پیش رفته بود و حالا از دیدن نتیجهی تلاش خودش و همکارانش لذت میبرد. در واقع کوچکترین نقصی در داخل و بیرون محوطه به چشم نمیخورد و ملک به بهترین شکل ممکن به سامان رسیده بود.
با کمی وقفه چشم از نما گرفت و داخل ساختمان برگشت و پای لپتاپ مشغول حسابرسی نهایی شد.
بالأخره ساعتی از غروب گذشته بود که آخرین روز کاریاش در این ساختمان به پایان رسید، اما قراری با صاحب آن داشت و باید منتظرش میماند.
برای آنکه زمان بگذرد، از جا برخاست و دور از چشم چند کارگری که رولهای باقیمانده از کاغددیواریها و دیگر وسایل اضافی را داخل کارتن جمع میکردند، گوشهای دنج یافت تا شیرینترین خاطرهی عمرش را خط به خط و از نو رج بزند؛ همان هفت سال پیش را.
تهران، ساختمان دکتر «فاخر»...
کار به مراحل پایانی و تزئینات داخلی رسیده بود و چند نفر در حال اجرای کفپوش سهبعدی در سرویسهای بهداشتی و اتاقها بودند. با صدای زنگ، کارگری که مشغول طی کشیدن بود، آیفون را برداشت و با کمی مکث «مهرداد» را خطاب کرد:
ـ مهندس ارجمند، یه آقایی دم در هستن و میگن برای بازدید واحد اومدن.
نگاه مهرداد از لپتاپ و گزارشی که مینوشت، کنده شد:
ـ بهشون بگو ساختمون شخصیه و این اجازه رو نداریم.
کارگر اطاعت امر کرد و کمی بعد دومرتبه گفت:
ـ میگن، "هماهنگ شده."
اینبار مهرداد خودش گوشی را گرفت و در جواب آنچه شنید، اجازهای خواست تا با مالک صحبت کند، و به منظور کسب تکلیف تماسی با دکتر فاخر گرفت.
دکتر فاخر از اینکه بیاطلاعش گذاشته بود، عذرخواهی کرد و کمی توضیح داد:
ـ ببخش مهرداد جان... از صبح زود کوه رفته بودم و آنتن نداشتم. همین الان رسیدم پایین و میخواستم باهات تماس بگیرم... جناب «سهروردی» از دوستان من هستن و دیشب باهاشون هماهنگ کرده بودم. دوست نداشتم هیچ واحدی رو بفروشم اما نیاز مبرم به سرمایه دارم و کی بهتر از سهروردی... لطف کن و راهنماییشون کن.
مهرداد چشمی گفت و آقای سهروردی را به داخل دعوت کرد.
چند دقیقه بعد مردی که نگاه و ظاهری پرصلابت داشت و سنش به پنجاه نمیرسید، همراه همسرش وارد خانه شد.
مهرداد به گرمی دست او را فشرد و پذیرایشان شد:
ـ بفرمایید... ظاهر و باطن همینه. البته خودم ساختمش و میتونم بگم باطنش فرای ظاهرشه... تنهاتون میذارم تا راحتتر بازدید کنید. اگر سؤالی بود در خدمتم.
غروری که از انجاموظیفه و اعتماد به نفس مهرداد نشأت میگرفت، لبخند خاصی به لب سهروردی نشاند. از مهرداد تشکر کرد و پس از فاصله گرفتنِ او، با هدایتِ همسرش چرخی داخل واحد زد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
سلام عزیزم. بله شما رو به خاطر دارم. ممنونم از اعتمادت. انشالله این یکی هم خوش به دلت بنشینه🍀💚🙏
۶ ماه پیششادان
1حالا که رمان رو تموم کردم با قطعیت میگم ..این رمان واقعا جایگاه اول رو برام داره بین اثار شما ..من بی نهایت شخصیت های رمان رو درک میکردم ... ممنون بابت این قلم زیبا
۶ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم شادان عزیز. امروز یه گرفتاری داشتم و نتونستم پاسخ کامنتهای پرتکرارت رو بدم. اما الآن تکتکشون رو با عشق خوندم. ممنونم از اعتماد و همراهیت🩵🌸
۶ ماه پیششادان
0من اول رمان رو خریدم بعد شروع کردم به خوندن ...مطمئنا قلم شما خیلی باارزش تر از این حرفاست.
۶ ماه پیشکوثر
0عالی خوبه تاالان بقیشو نمیدونم شاید چرت شد خدارو چه دیدی والا
۶ ماه پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
خوش آمدی کوثر جان. امیدوارم بخش عیارسنج رو همراهم باشی🍀🙏
۶ ماه پیشZehi
0علاقمند شدم به خواندنش...
۱۲ ماه پیشکوچکی
2با قلم شیوایی نوشته شده
۲ سال پیشلیلا عبدالهی
2خوب
۲ سال پیشرابعه
1تا اینجا عالی
۲ سال پیششهروز
0خوب
۲ سال پیشمحسن
1سلام عالی بود
۲ سال پیشعلی
1خوب بود
۲ سال پیشZ
1تالان ک عالی بود
۲ سال پیش
مریم جاری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهتون عزیزجان. امیدوارم تا انتها هم براتون عالی باشه🌺🙏🥰
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
1بالاخره تصیمیم گرفتم این رمان رو بخونم ..من دوتا رمان دیگه شما رو توی این برنامه خوندم و دوست داشتم ..امیدوارم این یکی هم به لیست موردعلاقه هام اضافه بشه