آن سبو بشکست به قلم مریم جاری
پارت سیزده :
آن هفته به سرعت گذشت...
جمعهشب شمیم چمدان مهرداد را از مایحتاج ضروری بست، درحالیکه بیتابیاش فراتر از انتظار مهرداد بود و ریزش بیوقفهی اشکهایش اصلاً ارادی نبود.
مهرداد با تکان سر، که نشانهی افسوسش بود، او را به آغوش کشید و روی تخت خواباند، و همانطور که اجزای صورتش را از نظر میگذراند، گفت:
ـ دو سال قبل که تازه میخواستم این ساختمون رو شروع کنم، اینقدر منو د

لطفا صبر کنید...

میم
0بسیار عالی ❤️