پارت سیزده :

آن هفته به سرعت گذشت...
جمعه‌شب شمیم چمدان مهرداد را از مایحتاج ضروری بست، درحالی‌که بی‌تابی‌اش فراتر از انتظار مهرداد بود و ریزش بی‌وقفه‌ی اشک‌هایش اصلاً ارادی نبود.
مهرداد با تکان سر، که نشانه‌ی افسوسش بود، او را به آغوش کشید و روی تخت خواباند، و همان‌طور که اجزای صورتش را از نظر می‌گذراند، گفت:
ـ دو سال قبل که تازه می‌خواستم این ساختمون رو شروع کنم، این‌قدر منو د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    بسیار عالی ❤️

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ریخانک

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهتون🌺🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️