پارت دوازده :

مهرداد طنزآمیز ادامه داد:
ـ واقعاً جای بابام خالیه!... کافیه الآن این‌جا بود و می‌دید با زاویه‌ی نود درجه نشستی رو پای پسرش و داری حسابی خودت رو براش لوس می‌کنی... فکر کنم کمترین عکس‌العملش این می‌شد که سهم‌الارثم رو دخترونه می‌کرد و می‌گفت، "تو از مردونگی چیزی به ارث نبردی پسر."
لب شمیم به لبخندی زیبا باز شد:
ـ من که چندان روی مهربون بابات رو ندیدم اما مامانت می‌گه، جو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • روژان

    0

    کاش شمیمم باخودش ببره چیه زنش تنها باشه اینو دوست نداشتم وترسیدم

    ۸ ماه پیش
  • میم

    0

    خیلی جالب و آخرش خنده دار 🧡

    ۱ سال پیش
  • سهیل

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️