پارت شصت و چهارم :

ـ من هیچوقت تو رو فراموش نکردم. فقط نمی‌‌تونستم پامو تو خونه زنی بذارم که...
حرفش را خورد و گفت:
ـ بهتره حرفشو نزنم. بیا بریم بالا.
لحظاتی بعد من و خاله سپیده داخل خانه کوچکش بودیم و خاله مرتب در حال پذیرایی از من بود و قربان صدقه‌‌ام می‌‌رفت. کنجکاو پرسیدم:
ـ خاله بچه نداری؟
مقابلم نشست و با عشق نگاهم کرد و دستم را توی دستان گرمش گرفت و گفت:
ـ نه خاله جون. بچه دار نمÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️