آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و چهارم :
ـ من هیچوقت تو رو فراموش نکردم. فقط نمیتونستم پامو تو خونه زنی بذارم که...
حرفش را خورد و گفت:
ـ بهتره حرفشو نزنم. بیا بریم بالا.
لحظاتی بعد من و خاله سپیده داخل خانه کوچکش بودیم و خاله مرتب در حال پذیرایی از من بود و قربان صدقهام میرفت. کنجکاو پرسیدم:
ـ خاله بچه نداری؟
مقابلم نشست و با عشق نگاهم کرد و دستم را توی دستان گرمش گرفت و گفت:
ـ نه خاله جون. بچه دار نمÛ
لطفا صبر کنید...
