پارت شصت و هفتم :

خاله سپیده آنقدر با او حرف زد تا راضی‌‌اش کرد مرا از اتاقم بیرون نکشد و من... تا صبح با افکاری بی سر و ته دست به گریبان بودم.
***
چند خانم در حال نظاره کردن مانتوها با من حرف می‌‌زدند:
ـ جنسش خوبه؟
ـ به نظرتون بهم میاد؟
ـ اون یکی بهتر نیست خانوم؟
سعی داشتم راهنمایی‌‌اشان کنم:
ـ فکر می‌‌کنم این مناسب پوست شما باشه... این یکی‌‌ام کرپه فروش خوبی داره.
مانتوها ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋چقدر پدارم بی شعور 😠🤦 ♀️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    و امثال پدرام چقدر وجود دارند😑

    ۲ سال پیش
کپی شد!