پارت شصت و هفتم :

خاله سپیده آنقدر با او حرف زد تا راضی‌‌اش کرد مرا از اتاقم بیرون نکشد و من... تا صبح با افکاری بی سر و ته دست به گریبان بودم.
***
چند خانم در حال نظاره کردن مانتوها با من حرف می‌‌زدند:
ـ جنسش خوبه؟
ـ به نظرتون بهم میاد؟
ـ اون یکی بهتر نیست خانوم؟
سعی داشتم راهنمایی‌‌اشان کنم:
ـ فکر می‌‌کنم این مناسب پوست شما باشه... این یکی‌‌ام کرپه فروش خوبی داره.
مانتوها رØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋چقدر پدارم بی شعور 😠🤦 ♀️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    و امثال پدرام چقدر وجود دارند😑

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️