آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت هفتاد و هشتم :
ـ نذار بیاد. تو رو خدا درو باز نکن خاله.
خندهام گرفته بود. تا حالا کسی خاله صدایم نزده و برایم جالب بود. به سمت در رفتم و گفتم:
ـ قول میده دیگه خرابکاری نکنه.
ـ درو باز میکنی دخترم؟ کاریش ندارم.
امیر محمد فریاد زد:
ـ نه باز نکن!
و ناگهان خودش را جلوی در انداخت و با چشمان درشت شده از ترس گفت:
ـ دروغ میگه. میخواد با دمپایی منو بزنه.
شانهاش را گØ

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالییییی عالییییی مرسیییی مرضیه جونم 💋❤️