پارت هفتاد و هشتم :

ـ نذار بیاد. تو رو خدا درو باز نکن خاله.
خنده‌‌ام گرفته بود. تا حالا کسی خاله صدایم نزده و برایم جالب بود. به سمت در رفتم و گفتم:
ـ قول می‌‌ده دیگه خرابکاری نکنه.
ـ درو باز می‌‌کنی دخترم؟ کاریش ندارم.
امیر محمد فریاد زد:
ـ نه باز نکن!
و ناگهان خودش را جلوی در انداخت و با چشمان درشت شده از ترس گفت:
ـ دروغ می‌‌گه. می‌‌‌‌خواد با دمپایی منو بزنه.
شانه‌‌اش را گØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالییییی عالییییی مرسیییی مرضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️