پارت شصت و پنجم :

شوهرِ خاله داخل آمد و چششممان به هم افتاد. پدرام مردی قد بلند و هیکل دار با چشمان زاغ و موهای خرمایی بود. طوری نگاهم کرد که معذب شدم و سرم را پایین انداختم و سلام کردم. به طرفم آمد و گفت:
ـ به به! خوش اومدین!
نگاه کوتاهی به اوکه روی صورتم زل زده بود کردم و گفتم:
ـ ممنون!
خاله سپیده به طرفش رفت و گفت:
ـ دختر خواهرِ مرحومم رویاست.
پدرام نگاه معنادارش را متوجه من کرد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    لطفا این رمان رایگان کنین تا همه پارت هارو بخونیم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کتاب تازه چاپ شده‌ست عزیزم. در حال حاضر در حال فروشه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!