آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و پنجم :
شوهرِ خاله داخل آمد و چششممان به هم افتاد. پدرام مردی قد بلند و هیکل دار با چشمان زاغ و موهای خرمایی بود. طوری نگاهم کرد که معذب شدم و سرم را پایین انداختم و سلام کردم. به طرفم آمد و گفت:
ـ به به! خوش اومدین!
نگاه کوتاهی به اوکه روی صورتم زل زده بود کردم و گفتم:
ـ ممنون!
خاله سپیده به طرفش رفت و گفت:
ـ دختر خواهرِ مرحومم رویاست.
پدرام نگاه معنادارش را متوجه من کرد و گفت:

لطفا صبر کنید...

زهرا
0لطفا این رمان رایگان کنین تا همه پارت هارو بخونیم