پارت شصت و دوم :

و با گریه رو به مادرش گفت:
ـ مامان چطوری می‌‌تونی هدیه رو از خونه بیرون بندازی؟ تو هدیه رو بزرگ کردی. از هفت سالگیش تو این خونه زندگی کرده. چی کار داری می‌‌کنی؟ تمومش کن و انقدر منو نترسون. آخه تو چرا انقدر عوض شدی؟ بعضی وقتا انقدر با هدیه خوب بودی که فکر می‌‌کردم از منم بیشتر دوسش داری.
ندا با خشم به سمت طناز آمد و دستش را از دست من جدا کرد و گفت:
ـ اون هیچوقت دختر من نبوده. از Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    تاالان خوبه که خاله سپیده داره ممنون بانو

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️