پارت هفتاد و نهم :

***
اتاق پنجره‌ای نداشت. تاریکی‌اش آن‌قدر غلیظ، یک‌دست و سنگین بود که گذر ساعت‌ها را در خود می‌بلعید. هیچ نور مرزی، هیچ ردی از خورشید یا ماه از دیوارهای بتنی عبور نمی‌کرد؛ تنها صدایی که زمان را یادآوری می‌کرد، هومِ یکنواخت و ضعیف ژنراتورها در اعماق سوله بود.
مهوان روی تخت باریک سفری دراز کشیده بود. غرق در خوابی آشفته و گنگ که در آن تصاویر سربازان مهران و چشمۀ بنفش آوالان به هم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    زیبایی از نظر آدمها فرق دارد شاید آن چیزی که تو زشت میپنداری دیگران میپسندن

    ۴ هفته پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان بی نظیرت حنانه جون خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا💕💕

    ۱ ماه پیش
کپی شد!