پارت هفتاد و ششم :
ثانیهها در آن خانه شکلِ عادیِ خودشان را از دست داده بودند. دیگر نه دقیقهای میگذشت و نه ساعتی؛ فقط اضطراب بود که در اتاق راه میرفت و از دیوار به دیوار میخزید.
مهوان یکجا بند نمیشد. از پنجره تا در، از در تا میز، از میز تا آشپزخانه، دوباره تا پنجره. پاهایش سست بود، اما بیقرارتر از آن بود که بنشیند. هر بار که صدایی از راهرو میآمد، شانههایش جمع میشد؛ هر بار که آژیر در دوردس
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
فاطی
0همه چیز در هم شکسته.میشود آرام کرد همه چیز را.