پارت هفتاد و ششم :

ثانیه‌ها در آن خانه شکلِ عادیِ خودشان را از دست داده بودند. دیگر نه دقیقه‌ای می‌گذشت و نه ساعتی؛ فقط اضطراب بود که در اتاق راه می‌رفت و از دیوار به دیوار می‌خزید.
مهوان یک‌جا بند نمی‌شد. از پنجره تا در، از در تا میز، از میز تا آشپزخانه، دوباره تا پنجره. پاهایش سست بود، اما بی‌قرارتر از آن بود که بنشیند. هر بار که صدایی از راهرو می‌آمد، شانه‌هایش جمع می‌شد؛ هر بار که آژیر در دوردسØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    همه چیز در هم شکسته.میشود آرام کرد همه چیز را.

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    دست گلت درد نکنه حنانه جون خسته نباشی قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۴ ماه پیش
  • پگاه

    0

    عالی بود واقعا رمان معرکه و بی نظیری هست

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️