پارت هفتاد و هفتم :

ماشین از آخرین چراغ‌های شهر که گذشت، تهران پشت سرشان مثل زخمی سرخ در تاریکی ماند. نورهای پراکنده، دودِ ضخیم و آژیرهایی که گاهی اوج می‌گرفتند و دوباره فرو می‌نشستند، شبیه نفس‌های بریده‌ی شهری بود که هنوز زنده بود اما آرام آرام داشت خفه می‌شد.
جاده خالی بود. آن‌قدر خالی که صدای چرخ‌ها روی آسفالت مرطوب در سکوت شب بزرگ‌تر از حد معمول شنیده می‌شد. گاهی در افق نور سفیدی برای لحظه‌ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پگاه

    0

    بسیار سپاسگزارم حنانه جون،عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان زیبات حنانه جون عالی بود خسته نباشی گلم💚💚💚🍀🍀🍀

    ۳ هفته پیش
  • فاطی

    0

    و من مانده ام در دنیای کثیفِ آدمهایی که دنیا را فقط برای خود میخواهند وبس

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!