پارت هفتاد و هفتم :
ماشین از آخرین چراغهای شهر که گذشت، تهران پشت سرشان مثل زخمی سرخ در تاریکی ماند. نورهای پراکنده، دودِ ضخیم و آژیرهایی که گاهی اوج میگرفتند و دوباره فرو مینشستند، شبیه نفسهای بریدهی شهری بود که هنوز زنده بود اما آرام آرام داشت خفه میشد.
جاده خالی بود. آنقدر خالی که صدای چرخها روی آسفالت مرطوب در سکوت شب بزرگتر از حد معمول شنیده میشد. گاهی در افق نور سفیدی برای لحظهای
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
پگاه
0بسیار سپاسگزارم حنانه جون،عالی بود