پارت شصت و دوم :
چشمهای مهوان هنوز باز مانده بود؛ همانطور که به حافظ نگاه میکرد، انگار کلمهها در گوشش دیرتر از حد معمول مینشستند. ژینا و هژیر کنار هم در ذهنش مثل دو قطعۀ ناهمخوان از یک پازل قدیمی قرار میگرفتند و هرچه بیشتر به آن فکر میکرد، تصویر مبهمتر میشد.
دستش آرام از لبۀ میز سر خورد و روی استیل سرد آن ایستاد. سرمای فلز از میان دستکش نازکش بالا آمد و به استخوانهای انگشتانش رسید؛ امØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی گلم عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞