پارت شصت و هشتم :

مهوان هنوز به صفحه خیره بود؛ انگار اگر پلک می‌زد، جمله از بین می‌رفت؛ اما جمله همان‌جا ایستاده بود؛ مثل حکمی که صادر شده. هوای اتاق سردتر شده بود یا شاید فقط دست‌های او سرد شده بودند. نگاهش آهسته از صفحه جدا شد. به ساعت روی دیوار افتاد. عقربه‌ها بی‌رحمانه جلو می‌رفتند. انگار خبر نداشتند در این اتاق چیزی در حال شکستن است.
مهوان نفس عمیقی کشید. دیگر وقت فکر کردن نبود. صندلی را عقب داد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    دست گلت درد نکنه عالی بود کلی به اطلاعاتمون اضافه شد حنانه جون قلمت بی نظیره خدا قوت گلم🍀💚🍀💚🍀💚🍀💚

    ۵ ماه پیش
  • پگاه

    0

    لطفا پارتهای بیشتری بذارید اینهمه توو خماری موندن خوب نیست🤭😘

    ۶ ماه پیش
  • پگاه

    0

    داستانتون معرکه است ممنون از شما نویسنده ی توانا

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    0

    و من که مانده ام بین ماندن و بیخیال شدن..وچه دوراهی سختی

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️