پارت هشتاد :
صدای قدمهای حافظ که دور شد، کمکم در هوم ممتد ژنراتورها حل شد. مهوان چند لحظه پشت در ماند؛ دستش هنوز روی دستگیره بود و پیشانیاش روی فلز سرد. انگار اگر در را رها میکرد، تمام آنچه چند دقیقۀ قبل اتفاق افتاده بود، یکجا روی سرش خراب میشد.
نور باریک مهتابی از شکاف پایین در به اتاق میتابید و کف بتنی را مثل خطی سفید و بیجان میبرید. مهوان به همان خط خیره شد. چشمهایش میسوختند. ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطی
0هرپارت که در اعلان ها ظاهر میشود گویی چاله ها و حفرهایی را ایجاد میکند که نمیدانی باید داخل آن را نگاه کنی یا رد شویی..با نگاه کردن عجیب به فکر فرو میروم..