پارت هفتاد و سوم :
آن شب، زمان نه در ساعتِ جیبیِ پدر، که در چشمانِ بیروحِ هژیر جاری بود؛ ساعتی که عقربههایش به عقب میچرخیدند.
او دیگر هژیر نبود. او تکهای از همان سیاهی غلیظ چشمه بود که کالبد انسانی به تن کرده بود. دستانش که زمانی با لطافت گلهای صحرایی را برای چاوان میچید، حالا مثل انبرهایی فولادین شانههایم را میفشرد و مرا به سمت آغوش سنگی و سرد چشمه میکشید.
فریادم در حنجرهام یخ زد؛ اÙ
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞