پارت هفتاد و سوم :

آن شب، زمان نه در ساعتِ جیبیِ پدر، که در چشمانِ بی‌روحِ هژیر جاری بود؛ ساعتی که عقربه‌هایش به عقب می‌چرخیدند.
او دیگر هژیر نبود. او تکه‌ای از همان سیاهی غلیظ چشمه بود که کالبد انسانی به تن کرده بود. دستانش که زمانی با لطافت گل‌های صحرایی را برای چاوان می‌چید، حالا مثل انبرهایی فولادین شانه‌هایم را می‌فشرد و مرا به سمت آغوش سنگی و سرد چشمه می‌کشید.
فریادم در حنجره‌ام یخ زد؛ اÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت حنانه جون خسته نباشی عزیزم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞

    ۵ ماه پیش
  • فاطی

    0

    اتفاق هولناکی رخ داد و هنوز که هنوز است خاکسترش زیر خروارها خاک زنده اس.

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️