پارت هفتاد :

نور آزمایشگاه حالا انگار سردتر شده بود. نوری فسفری که روی پوست حافظ رنگی مرده می‌انداخت؛ مثل کسی که ساعت‌ها زیر آب مانده بود. سکوت بینشان سنگین بود با صدای گاه‌به‌گاه چکه‌ی ماده‌ای از لوله‌ی شیشه‌ای گوشه‌ی اتاق، مثل تیک‌تیک ساعتِ درون وحشت. مهوان آرام‌تر گفت:
- چی شد؟ چی به سرشون اومد؟
حافظ نفسش را کشید و بیرون داد. بلند و خسته مثل کسی که بخواهد قبل از فرو رفتن نفس آخر را نگه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    دوست دارم روی صندلی راک بنشینم با لیوان چای..حقیقت عجیب در حال تکرار است این بار در نسل جدید..کسی در تاریخی دیگر در حال پیگیری است این بار دیگر همه چیز نمایان خواهد شد..و پیدا خواهد شد آن کسی که کار گردانی میکند این اتفاق را

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    0

    خسته نباشی حنانه جون عالی مثل همیشه قلم بی نظیرت مانا💕💕💕💕💕

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️