پارت شصت و ششم :
وقتی از ستاد اعزام بیرون آمد، انگار صدای شهر کمی نامفهومتر از قبل شد؛ مثل اینکه تمام کلانشهر رفته بود پشت یک پردۀ نازکِ مهآلود. حتی صدای تاکسیها و دستفروشها از عمقِ آب میآمد.
دستش را سخت روی شکمش گرفت و قدم زد… آهسته، اما مصر. با هر قدمی صدای ضربان بچه را انگار در گوشش میشنید.
چراغهای زرد خیابانها کش میآمدند؛ روی آسفالت خیس مثل مارهای نورانی. گلاب پایش درد میکرد
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان حنانه جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️