پارت شصت و ششم :

وقتی از ستاد اعزام بیرون آمد، انگار صدای شهر کمی نامفهوم‌تر از قبل شد؛ مثل اینکه تمام کلان‌شهر رفته بود پشت یک پردۀ نازکِ مه‌آلود. حتی صدای تاکسی‌ها و دستفروش‌ها از عمقِ آب می‌آمد.
دستش را سخت روی شکمش گرفت و قدم زد… آهسته، اما مصر. با هر قدمی صدای ضربان بچه را انگار در گوشش می‌شنید.
چراغ‌های زرد خیابان‌ها کش می‌آمدند؛ روی آسفالت خیس مثل مارهای نورانی. گلاب پایش درد می‌کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان حنانه جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️