پارت هفتاد و هشتم :

***
درهای سوله با ناله‌ای بلند و فلزی باز شد. هوای داخل کهنه‌تر و سردتر از بیرون بود؛ بوی روغن صنعتی، اوزون و چیزی شبیه بوی خاک کهنه می‌داد. سقف بلند و مشبک در ارتفاعی سرگیجه‌آور گم شده بود و ردیف چراغ‌های فلورسنت نوری بی‌رحم و سفید روی دستگاه‌های پیچیده، لوله‌های مارپیچ و محفظه‌های شیشه‌ای بزرگ می‌پاشید. اینجا شبیه آزمایشگاه نبود؛ شبیه یک کارخانۀ مرگ بود که در دل کوهستان دفن ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    و عشق اتفاقی که در بدترین زمانِ ممکن شاید به سراغت بیاید و بهترین اتفاقها برایت بیفتد

    ۴ هفته پیش
  • پگاه

    0

    سپاس از شما نویسنده ی توانمند برای خلق این رمان پر محتوا

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس حنانه جون خدا قوت گلم قلم زیبات مانا🤎🤎

    ۱ ماه پیش
کپی شد!