پارت شصت و یک :

پیک‌ها آرام بالا می‌آمد؛ مثل دندان‌های نامرئی حقیقت که یکی‌یکی از دل تاریکی بیرون می‌زد.
صفحۀ مانیتور در نور سرد مهتابی‌ها می‌درخشید و خطوط کروماتوگرام، مثل نوار قلب بیماری که تازه داشت از مرگ برمی‌گشت، بالا و پایین می‌رفت. سکوتی سنگین بین مهوان و حافظ افتاده بود؛ سکوتی که نه از ناآگاهی، بلکه از زیادیِ دانستن می‌آمد.
مهوان جلو رفت. انگشتانش هنوز کمی می‌لرزید؛ اما حالا لرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    0

    وای ژینا تا کجاها جلو رفته... اشتباه پشت اشتباه.

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    0

    فاطی خانم سلام🪻 اکثراوقات منو شما باهم انلاینیم انگار😅 تا نظر میدم میبینم نظر شما هم با تفاوت چنددقیقه نوشته شده

    ۶ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    بسیار عالی..هرروز یه رازی کشف میشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطی

    1

    و آدمها برای رسیدن به اهداف خود هرچیزی دم دست باشد طعمه قرار میدهند فقط هدف مهم است..نه وجدان نه احساس..و من عجیب سردرگمم و باخود تکرار میکنم واقعا چرا

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️