پارت پنجاه و هشتم :

فرهاد شانه بالا انداخت.
- نه… مگه میاد به من و تو بگه چشه؟ فقط بلده پاچه ما رو بگیره. خدا بخیر کنه! از وقتی ترنگ خانم فوت کرده، یه سیاهی افتاده روی اینا.
میثم به کانتر تکیه داد.
- آخه هر روز اون دختر جدیده... اون... هانا؟ هورا؟ چی بود اسمش؟
فرهاد زمزمه کرد:
- حنا.
- آره… همون حنا. اون میومد، باز یه ذره مهربون بود. امروز اونم نیومده. به گمونم هرچی هست، پای اون دختره هم وسطه…

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    0

    سلام بعضی وقتا تنفر بیشتر میشه که کم نمیشه ولی بعضی وقتا هم تبدیل به عشق آتشین میشه

    ۱ هفته پیش
  • Zoha

    0

    حتی همین فرهاد و میثم فهمیده بودن که پونه به ترنگ حسودی میکرده..ولی پولاد نه..

    ۷ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    یه کوچولو اینجا به پونه حق دادم، توهم؟

    ۷ ماه پیش
  • وکیلی

    0

    من که تاحالاندیدم ولی تو رمانهافراوان خوندم

    ۹ ماه پیش
  • راز

    0

    چرا پارتا نداشتین بانو خدایی نکرده مشکلی مریضی نداشته باشین کاشکی ما رو از حالتون باخبر میکردین

    ۹ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    راز جان این چندوقت اتقدر همه‌چیز پیچ در پیچ بود که فکرم کار نمیکرد، امیدوارم بتونم از حالا به بعد برای شما وقت بیشتری بذارم

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    0

    نسترن جون زود به زود به ما سر بزن خوشگلم.ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹🙏🏻

    ۹ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قربونتون برم، روی جفت چشمام

    ۹ ماه پیش
  • bi bi

    0

    نظرم اوض شده من دوس دارم حنا عاشق پولاد بشه

    ۹ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عههه نه دیگه

    ۹ ماه پیش
  • راز

    0

    عالی می نویسید بانو وقتی اسم شهر دریاییم میارین تو رمان چشام الکلی میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    اخ خداااا من از دیدن کامنت‌های شما قلبی میشمگ

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ای بابا این فرهاد و میثم عجب فضولن..اون پولاد عصبی حرفاشونو می شنید سرشون رو از تنشون جدا می کرد

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    فرها و میثمو زنده میخوام لطفا 😂

    ۹ ماه پیش
  • ترنم

    0

    حنا جون نمیدونی خودت هم آخرش عاشق همین مرتیکه ازخود راضی میشی😂

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    اصلا مرتیکه‌های ازخود راضی تا ابد :>>>

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خانوم جوانمرد عزیز...چندوقت نبودیددل تنگتون شدیم...دیگه رشته ی داستان داشت ازدستمون در میرفت...

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    الهی بگردم، ببخشید من رو

    ۹ ماه پیش
  • زهرا z

    0

    نمیدونم والا برای من که اینجوری نبوده تنفر به تنفر بیشتر تبدیل شده😂😂🙏💯

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤣🤣 حق تا ابد

    ۹ ماه پیش
  • راز

    0

    *** از کی متنفره بانو

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی نویسنده توانا💯🙏❤️

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️