پارت شانزده :

مسیح نگاهش را از برنج برداشت و به پدر دوخت.
- دعوت شدیم به یه جشنواره. خارج از کشور. چند ماه طول می‌کشه شاید. من و ترنگ.
پدر قاشقش را گذاشت زمین. به او نگاه کرد، بی‌هیچ عکس‌العملی. سکوت میانشان سنگین شد.
- این‌که خیلی خوبه! اگر نری هم خودت هم فرصتتو باختی.
مسیح پوزخند کوتاهی زد. با نوک قاشق چند دانه برنج را با واویشکا مخلوط کرد. پدر با چشماوی تنگ شده‌ پرسید:
- ترنگ چی می‌گه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم‌حسنزاده

    0

    بله لطفا بست نظر

    ۱ هفته پیش
  • رها

    0

    فضاسازی رمان خوبه ولی بعضی جاها توصیف و تشبیه خیلی زیاد میشه . با این حال داستانی هست که دلم می خواد زود تر به جاهای خوبش برسم .

    ۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    حق با شماست... اولین تجربه‌ی سفت و سخت منه این رمان، اگر کم و کاستی هست متاسفم 🤍

    ۱ ماه پیش
  • مینا

    0

    خوب بود ولی هنوز نفهمیدم ربط مسیح ترنگ با حنا حریر

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    خب هنوز اول داستان هستی، بری جلوتر می‌فهمی ربطشون چیهه

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    همه چی خوبه صاف و صمیمی و روان متن بدون حاشیه صادقانه رو به رو شدن با خودمون و خواسته هامون ممنونم

    ۴ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منن از شمااا ممنونممم 🥰🤍

    ۴ ماه پیش
  • زیتونک

    0

    بگردم من❤️ 🩹

    ۵ ماه پیش
  • محیا

    0

    عالی بود ممنون نویسنده عزیز

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ممنون از شما 🤍🫂

    ۶ ماه پیش
  • روژان

    1

    بله همه چیزش خیلی به دل میشینه🤍

    ۷ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مثل وجود شما 🤍

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چرا حناانقدغم داره تودلش؟

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    والا به منم نگفته

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    0

    هنوز خوب و روون با داستان ارتباط نگرفتم چون حجم کمی رو خوندم اما قلم خوبی داری نسترن جان. موفق باشی دخترم🌷💗

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم که شما خواننده گیلاس هستید. امیدوارم تا تهش خوشحال بمونید و دوستش داشته باشید 🫀🤍

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنونم از رمان خوبت قلمت عالیه عزیزم خیلی به دل میشینه دستت طلا ❤🌹❤🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    عزیزمییی ❤

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر

    0

    عالی همه شخصیتهارو میشه حس کرد

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ای‌جاان، عشق منی 🤍

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    من یکم سر در گمم چون خیلی چیزا روشن نشده و قابل حدس نیست و این از قلم زیبای شماست کلماتو عالی بیان میکنین و همه چیرو قشنگ توصیف میکنین عالی همیشه خوش بدرخشی نویسنده جونم😘😘

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وای که من باتری روحم با حرف شما صددرصد که هیچی هزار در هزار میشه. چقدر لطف دارید به من ❤💎

    ۱ سال پیش
  • Marzi

    0

    بسیار زیبا و دلنشین🎻🎻

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    بسیار عشق منی ❤

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    کی چاپ بشه این داستان:)))

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    هییییی آوااااجان هیییی

    ۱ سال پیش
  • آوا

    1

    قند توی دلمون آب می کنیا جوانمرد..

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قند که شمایی

    ۱ سال پیش
کپی شد!