گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت هفده :
ریتم گامهایی که نه شتاب داشت، نه تردید؛ فقط سنگینی داشت... سنگینیِ یک روز بلند.
حریر بود. با مانتوی قهوهای روشن و شالی کرم که بادقت روی موهای قهوهای تیرهاش افتاده بود. کیف دستیاش را محکم چسبیده بود، انگار چیزی جز آن برای چنگ زدن نداشت. چهرهاش همان چهرهی آشنای همیشه، آرام و مسلط. اما چشمها، آن مردمکهای کشیدهی قهوهای، لرزشی پنهان زیر آرایشی نهچندان کم داشتند... مثل بر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
یدونه اوا که نداریم... کی برمیاد از پس این همه دلبری؟
۱ سال پیشآوا
0حریر رو مخمی عزیز.
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
حریر روی اعصاب دوست داشتنی 😂
۱ سال پیشآوا
0حنای بیچاره🥲
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
حنای بخت برگشته...
۱ سال پیشسوژه
0احتمالا بابای حناتاچندروزدیگه میمیره ترنگ از مسیح جدامیشه پولاد عاشق حنامیشه
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
نمیدونم کهه... بخونیم باهم؟ 🫣
۱ سال پیش...
0درست حنادختریه ازجنس احساس ولی کاش یکم قوی ترباشه یاحداقل میتونه تظاهر به قوی بودن بکنه واین بار مسئولیت که به دوش خواهرش هست روکمتر بکنه بنظرم حریر نمونه بارز یه دختر قویه که باتظاهر به قوی بودن باعث دلگرمی پدرومادرش هست. منتظر اون روزی ام که حریر طاقتش تموم شه وطوفان به پا کنه💣😁😅
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
اوه اوه اوه پس منتظر خشم حریر هستی؟ ولی به نظرم باید از اون روز بترسیم 🤣🤣
۱ سال پیشEli
0ولی از حریر جلال و جبروت میباره هاا به قول شاعر الله و اکبر این همه جلاااااااالللل الله و اکبررر این همههه شکووووووه 🎀🎀🎀🎀
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
واقعا الله و اکبر این همهههه جلااال
۱ سال پیشStrong girl
0کاش زنده بمونه و لبخند عزیزاشو ببینهههه
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
اییییییشاالله
۱ سال پیشStrong girl
0حنا موند و ترسی که توی دلش لونه کرده بود:) چقدر شخصیت های این رمان واقعین، چقدر مثل خودمونن... چقدر انگار خودمم :))))))
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر مهربونی شما، عزیزدلمی ❤
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
چقدر مهربونی شما، عزیزدلمی ❤
۱ سال پیشStrong girl
0یعنی دکتر چی میخاست به مامان حنا بگه؟ نکنه یه مریضی بد باشه ... حالا باید استرس اینم بگیرم شتتتتتتت
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
منم فکرم درگیر آقای دکتر و حرفاشه 🤐
۱ سال پیشStrong girl
0حرفای حنا اشکمو در آورد:))))) چقدر رحمی حرف زد زذ خدا... واقعا سخته بعد از سالها دوری برگردی و ببینی یکی از خونوادت حالش بده.... وای بمیرم براااااش 😭😭
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
هی هی آدم میمونه چی بگه... ولی واقعا حنا گناه داره
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
هی هی آدم میمونه چی بگه... ولی واقعا حنا گناه داره
۱ سال پیشاسرا
0آخه حنامگه میشه آدم پدرمادردوست نداست یاپدرمادرفرزندفقط بخاطراینکه قراربمیره خیلی سخته🙏😑
۱ سال پیش
نسترن جوانمرد | نویسنده رمان
وای دقیقا... ولی حناست دیگه، احساسی و مهربون
۱ سال پیشEli
0حنام مگه میشه ادم بخاطر مرگ کسیو دوست نداشاه باشه اخخه چه چرتیه قربونت برم 😭😭🤣
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آوا
1یه دونه نسترن که بیشتر نداریم ،از بس کی برمیاد این همه قشنگی؟🫠