پارت نوزده :

صدای خنده‌های بلند و بی‌پروا فضای پیش‌روی رستوران را شکافته بود. چهار پنج دختر نوجوان، با لباس‌هایی رنگارنگ و کوله‌های کوچک و گردنبندهایی که زیر نور آفتاب برق می‌زد، از در رستوران آبی بیرون می‌آمدند. یکی‌شان چیزی گفت که باعث شد باقی، ناگهان ریسه بروند و از خنده روی هم بیفتند.
مسیح لحظه‌ای ایستاد و لبخند نشست روی صورتش. لبخندی آرام، تلخ، با سایه‌ای از حسرت. شبیه نگاه کردن به یک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم‌حسن‌زاده

    0

    مناز ادمهای ترسو بدم میاد باید نسیح بره

    ۱ هفته پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مسیح واقعا باید می‌رفت... ولی اگر می‌رفت حنا‌رو پیدادنمیکرد..

    ۳ روز پیش
  • رزیتا

    0

    چه بگویم رمانش هرچی میگذره غافلگیر میکنه

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    خوشحالم که یه کششی برای خوندن داره 🤍

    ۳ ماه پیش
  • زیتونک

    0

    ای مسیح دردت بخوره تو سرحریر و کامران

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    آمییییننننن 😂😂😂😂

    ۴ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    پونه رو از جا انداختی

    ۴ ماه پیش
  • محیا

    0

    دلم بحال مسیح میسوزه واقعا نمیونه ترنگ از سر ناچاری سرد شده

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    💔💔💔 همه‌شون گناه دارن...

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    0

    اینههههههه برو عزیزم آیندتو فدای هیشکی نکن و اگه اشتباه نکنم پونه مسیحو دوس دارهههه شتتتتتتتتت چ بدددددددد

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    یعنی آینده‌شو حتی فدای حنام نکنه؟ 😂

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    نمیشد حالا پولادمسیح رو نبینه،حرفاشونو ادامه بدن؟پونه به مسیح علاقه داره؟

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    کنج‌کاویتو دوست داشتم بلهههه متاسفانه 💔💔

    ۱۰ ماه پیش
  • آوا

    0

    چه با ترنگ چه بی ترنگ بروووو

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مسیح گفت چششششمممم ارباااب

    ۱ سال پیش
  • قلمتو دوست دارم

    0

    از دیشب این رمانو شروع کردم الان رسیدم اخرین قسمتی که گذاشتید واقعا بهتون تبریک میگم خیلی خوشم اومد خیلی ذهن خلاق و هنرمندی داریدواقعا هیجان زده هستم ببینم چی میشه اخرش حناقراره با کی ارامش پیداکنه وخوشحال بشه سرنوشت مسیح وترنگ چی میشه وپولاد و پونه تا اخرهمراه مسیح میمونن یانه پیشنهادمیکنم بخونید

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    همیشه دوست داشتم یکی انقدر رمانمو دوست داشته باشه که شب تا صبح بخاطرش نخوابه... و چقدر حس خوشبخت بودن دارم الان ❤😍

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    0

    چقدر این قسمت زنده بود واقعا. رستوران آبی خیلی لوکیشن مهمیه توی رمان و فاقعا فضاسازیش عالیه. ولی حس خوبی نسبت به حرفای پونه و پولاد ندارم مخصوصا وقتی خوندم که پولاد مسیحو پیچوند... خدا کنه چیز مهمی نباشه و دوباره مسیحو بهم نریزه

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چقدر لطف داری سلماز جان... منم واقعا مشتاقم بدونم پولاد و پونه چی میگفتن

    ۱ سال پیش
  • Strong girl

    0

    کاش رستوران آبی واقعا وجود داشت... مخصوصا اسموتی های آلبالوش... هی خدا 😭 میرفتیم دور هم میشستیم، دریا رو نگاه میکردیم کیف میکردیم برمیگشتیم 😂

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    0

    وای من فقط همون اسموتی آلبالو نمکیو میخوام که مسیح میخورهههههههه با اون میزی که حنا نشسته بود و دریاو میکرددددد

    ۱ سال پیش
  • M.s

    0

    دریا رو می. کرد؟ چی میگی؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واقعا اگر جدا داشت خودم افتتاحش میکردم...

    ۱ سال پیش
  • Strong girl

    0

    ولی چرا پولاد چیزی به مسیح نگفت... پیچوند قشنگ ولی ایول به مسیح واقعا تصمیم درستی گرفت باید میرفا فلورانس

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چون ازش قایم کرد... ولی هیچوقت خورشیو پشت ابر نمیمونه... نه؟

    ۱ سال پیش
  • Strong girl

    0

    پشمام فکرمیکنم پونه و پولاد درمورد ترنگ و مسیح حرف میزدن ولی چی میگن خدا میدونه...؟

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منم پشمام... منم...

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    چرا فک میکنم پولاد و پونه یه چیزی رو از مسیح قایم میکنن یا شایدم از اتفاقاتی که برای ترنگ رخ داده میدونن ولی به اشتباه بر داشت کردن

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منم همین فکرو میکنم ولی همه چیز از پارت بعد مشخص میشه... 🤕

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    پولادپونه چی میگفتن🤔🙏

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    به خدا اگه بدونم 😎

    ۱ سال پیش
کپی شد!