پارت سوم :

ترنگ، انگشت‌هایش را آرام روی دسته‌ی ساز می‌لغزاند. هر حرکتش با وسواس و مراقبت انجام می‌شد؛ نه مثل کسی که تمرین کرده، بلکه شبیه کسی که با نوای سازش حرف می‌زند، نه برای شنونده‌ها، که برای خودش. مسیح، کنارش ایستاده بود. ویولن را زیر چانه‌اش جفت کرده، چشم بسته بود؛ فقط نفَسش آرام و منظم بود، مثل مترونومی که ضربان یک خیال را تنظیم می‌کرد. تنها چیزی که از نگاهش می‌بارید، سکوت بود؛ سکوتی پر از معنا.
ترنگ زیر لب گفت:
- شروع کن، من دنبالت میام.
مسیح با تکان سر موافقت کرد. طبق رسم همیشگیشان، قطعه اول را مسیح مینواخت و ترنگ میخواند... صدای ویولنش آرام بلند شد. ملودی‌ای که بوی مه، خزه، و چای دارچین می‌داد. صدا، دل مردم را قلقلک می‌داد؛ انگار کسی با پرِ کلمات، دور قلبشان را نوازش می‌کرد.
پیرمردی با شلوار گشاد و پیراهن راه‌راه، جلو آمد. نگاهش خاکستری بود و دستانش ترک‌خورده، مثل زمین‌هایی که خیلی وقت است باران ندیده‌اند. از جیبش چند اسکناس بیرون کشید.
- پسر جان، بگیر. قشنگ می‌زنی، دمت گرم.
مسیح، لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش رفت روی اسکناس‌ها، بعد برگشت به چشم‌های پیرمرد. نرم، ولی جدی گفت:
- نه عمو، ما واسه دل میزنیم. قیمتی نیست که!
پیرمرد خندید.
- میدونم پسرم هر روز میام تماشای شماها... ولی دل منم خوش شد. بذار یه کاری کرده باشم واسه دل خودم.
ترنگ، با لبخند، سرش را به‌نشانه‌ی تشکر خم کرد.
- مرسی. دعای خیرت برسه.
پیرمرد آرام کنار کشید، ولی ایستاد. چشم‌هایش برق می‌زد. در دلش گفت:
- اینا شبیه نواهای قدیمین... اون وقتا که رادیو هنوز صدا نداشت ولی دل آدما پر بود از صفا و خوشی.
دختر جوانی که موهای فر کوتاهش از زیر کلاه بیرون زده بود، آهسته به‌طرف‌شان آمد.
- ببخشید... این آهنگ مال خودتونه؟ خیلی خاصه... قبلا نشنیدم... .
ترنگ لحظه‌ای سکوت کرد. انگار دنبال واژه‌ی درست می‌گشت.
- نه... کامل نه. یه تیکه‌ش از یه قطعه‌ی قدیمیه، ولی بقیه‌شو با هم ساختیم. من و مسیح جان... .
مسسح، آرشه را روی زانو گذاشت.
جمعیت بیشتر شده بود. یکی با گوشی فیلم می‌گرفت. چند نفر دست زدند، دو پسر سوت کشیدند و برخی دیگر راهشان را کج کردند و با نگاهی مملو از حسرت از آنجا گذشتند... یکی زیر لب شعرِ نامعلومی زمزمه می‌کرد. مادری، دست روی شانه‌ی پسرش گذاشت.
- ببین بلامیسر. ببین چقدر تمرین می‌خوان اینا، قدر زحمتو بدون و سر دو روز نگو خسته شدم.
مسیح نگاهی به ترنگ انداخت. چشم در چشم. برق خفیفی میان نگاه‌ها رد شد، آن‌قدر کوتاه که جز خودشان کسی متوجهش نشد. زمزمه کرد:
- صدات خوب بود امشب.
ترنگ لبخند زد.
- وقتی آرشه رو میکشی خوندن آسونتر میشه استاد!
مسیح شانه بالا انداخت.
- با هم بودنه که جواب می‌ده.
از آن سوی جمعیت، پسرکی گفت:
- می‌تونین یه آهنگ دیگه هم بزنین؟
مسیح نیم‌نگاهی به جمع کرد. بعد، آرام، بی‌اینکه منتظر پاسخ بماند، ویولن را دوباره در آغوش گرفت. قطعه‌ای تازه. این‌بار ریتم‌دارتر، ولی همچنان پر از لایه‌های پنهان. ترنگ چشم بست، انگشت‌هایش را رها کرد روی سیم‌ها. مردم، بیشتر جذب شدند. یکی آه کشید، یکی لب گزید، یکی اشک در چشمانش جمع شد بی‌آنکه دلیلش را بداند... .
در دل میدان رشت، دو نوازنده، میان نگاه‌ها و زمزمه‌ها، دل‌ها را بند زده بودند به صدای خودشان.
هوا هنوز گرم بود، ولی نسیمی از سمت درختان خیس‌خورده‌ی بلوار می‌آمد و پوست را نوازش می‌داد. صداها آرام گرفته بود، جز خش‌خش جارویی در دوردست و گنجشک‌هایی که انگار نمی‌خواستند شب را بپذیرند.
مسیح با دو لیوان آب‌هویج بستنی، از دست‌فروشی که آن‌سوی میدان بساط داشت برگشت. قد بلندش میان جمعیتِ پراکنده، راحت به چشم می‌آمد. پیراهن سبزِ آغشته به طرح‌های قرمز، با دکمه‌هایی که سه‌تای اول باز بود، حس عجیبی داشت؛ انگار تابستانی بود که خودش را از شر قواعد خلاص کرده باشد. موهای قهوه‌ای تیره‌اش، برخلاف همیشه، کمی آشفته بود؛ انگار باد موقع نواختن، با سازش شریک شده باشد.
ترنگ روی لبه‌ی بلوک سنگی نشسته بود، دست‌های لاغرش را دو طرف کیف ویولن حلقه کرده و آرام تاب می‌داد. پیراهن مشکی ساده‌اش، بی‌هیچ تزئینی، انگار درست از دل شب بریده شده بود. موهای مشکی صافش مثل همیشه بی‌نقص روی شانه‌ها رها شده بود، و چشم‌های سیاهش به جایی خیره بود که معلوم نبود: روبه‌رو یا درون خودش.
مسیح نشست کنار او و یکی از لیوان‌ها را طرفش گرفت.
- نمی‌دونی چقدر تو صف وایسادم واسه‌ی این.
ترنگ با لبخند کم‌رنگی لیوان را گرفت.
- چون با بستنیه یا چون من خواستم؟
مسیح لیوان خودش را بالا آورد و گفت:
- هر دو. ولی بیشتر چون تو خواستی.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مامانِ هامون

    0

    واقعا عاشق ساز ویولنم 🥰🥰 چقدر قشنگ می نویسی عزیزم کاش منم مثل شما انقدر نوشتن بلد بودم بهت حسودیم می شه که ان قدر قشنگ همه چیز را به تصویر می کشید

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چه حرفیه... با تمرین مطمئنم شما هم به بهترین درجه می‌رسید. فقط توی تمرین باید استمرار داشته باشید. 🤍🌻

    ۳ ماه پیش
  • هانا

    2

    از نویسنده های اینجوری خوشم میاد.چقدر وایب خوبی میدی دختر>>>🍒⚘

    ۷ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واااای من مردممم 🫠🫠🫠 دورت بگردم خب 🤍

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    0

    منم منممممم 😍😍😍😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    جاان جان 🤍

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ببخشید،کامنت هارو که خوندم،همه درباره مسیح نظردادن،ولی من هنوزاین پارت باهاش اشناشدم،بقیه مسیحو ازکجامیشناسن؟رمان جلددیگه ای داشته؟

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    کامت‌ها برای پارت‌های مختلفه قربونت برم جلوتر باهاش آشنا میشی تا اینجا چطور بود؟

    ۱۰ ماه پیش
  • Solmaz

    1

    اونجایی که فهمیدم همنواز مسیح دختره واقعا تعجب کردم 😂

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    1

    یه بوهایی از ترنگ به مشامم میرسه 😬😬😬

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    0

    مسیح هویچ بستنی گرفت چون ترنگ دوست داشت:))) چقدر مهربونی تو پسرررر

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    0

    چقدر ترنگ خاکستریهههههه

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    0

    چقدر اون پیرمرده مهربون بود :))))

    ۱ سال پیش
  • لیلی

    1

    حسم بهم میگه قراره یه اتفاقی برای ترنگ بیافته🥺

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ترنگ شاید بیگناه ترین فرد این داستان باشه که محکوم میشه:)

    ۱ سال پیش
  • M.s

    0

    آخرش را نمی خواهم . فقط بگو چطور آنقدر خوب توصیفش کردی؟ با خواندن یک پارت از این رمان حال دلم خوب شد . انگار آسمان نارنجی ام بالاخره رنگ گرفت و آبی شد.

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    شما بگو چه چطور با این لطف بسیارت قلب من را ازان خود کردی... 🤍 بغل به شما

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    قلم فوق العاده زیبا ،داستان بسیار گیرا 🤍

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    لطف زیاد

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    اخ ترنگ و مسیح🥹✨✨

    ۱ سال پیش
  • zahra

    0

    چه فایده اوا جونم ک ترنگ دلش با مسیح نیست

    ۱ سال پیش
  • zahra

    0

    شاید باشه ولی من میگم ن... اه مسیح قلبت بمیرم برات...

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قند و شیرین عسب

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    یه بو هایی به مشامم میرسه ، یه کاسه ای زیر نیم کاسه ترنگه🤭

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    اوه مسیح که بندیکی دیگه ست حالایاعشق یادوست یا.....🙏

    ۱ سال پیش
  • zahra

    1

    مسیح داستانش با حنا فرق داره ابجی

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    کاش دل اون نفر هم بند دل مسیح بود

    ۱ سال پیش
  • zahra

    1

    بیا مسیح من من من بند دلتم خخخ الهیییییییی خودااااااااااااااااا...

    ۱ سال پیش
کپی شد!