پارت هشتم :

صدای حریر لرز خفیفی گرفت.

- وقتی رفتی... آسمونمون خیلی تاریک شد، حنا. بابا بعد از رفتنت دیگه قصه نگفت. حتی به باقی هم نگفت. می‌گفت قصه‌هام بی‌شنونده‌ان.

حنا ساکت بود، چشمانش بسته، و قلبش در حال شنیدن خاطراتی بود که می‌دانست، اما حالا با ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!