گیلاس های نارس به قلم نسترن جوانمرد
پارت هفتم :
و در آستانهی پلههای ورودی، مادر ایستاده بود. روسریاش کمی عقب رفته بود، چین دور چشمش بیشتر از چیزی بود که در خاطر حنا مانده بود. اما لبخندش، همان بود. چمدان از دست حنا رها شد. صدای افتادنش در حیاط پیچید. حنا دوید. مادر دستهایش را باز کرد، بیکلام، ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

مامانِ حنا
0یاد وقتی افتادم که پدرم مریض بود... دوران بدی بود... دستخوش 👏🏻👏🏻