پارت چهارده :

حریر، با مانتوی سرمه‌ای و روسریِ با دقت تا شده‌ای روی سر، به پشت حنا رسید. میشد رد خشک شده ریملش را در گودی چشمهایش دید. صدایش خسته بود و پر از اضطراب:
- بیا حنا... بیا سوار شو... مامان با آمبولانس میره... ما با ماشین من.
حنا، بی‌کلام سرش را تکان داد. قلبش می‌تپید، اما نه تند؛ آرام و سنگین، مثل طبلی که برای وداع می‌کوبند. نگاهش را از چهره پدر برید و عقب عقب به سوی ماشین رفت. صدای بسته شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم‌حسنزاده

    0

    هر دو تقصیر کار هستند

    ۱ هفته پیش
  • مریم

    0

    حریررررر ترنگگگگ

    ۳ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قشنگ بود 😂😂

    ۳ ماه پیش
  • افسون

    0

    وسط دعوا از قدیم گفتن حلوا پخش نمی کنند یکی میگی به قول معروف صد تا میشنوی حق هر کسی از روی عادت خودش رو به حق میدونه امیدوارم راحت از هم جدا بشن بیشتر آسیب نببینند

    ۴ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    کاش همینطور می‌شد افسون جان...

    ۴ ماه پیش
  • الناز

    0

    میگن یه بار حریر رو مخ نرفت مرد حیف این اسم نرم واسه توئه رو مخخخخ

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    خدا یه خواهر مثل اونو قسمت نکنه... حالا می‌فهمی چی میگم بعدا...

    ۶ ماه پیش
  • الناز

    0

    صد البته حریر😁

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    معلومه ک حق باحنا و مسیحه😁😬

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    0

    اول که دوس دارم حریرو خفه کنم بعدش من حق و میدم به ترنگ احساس میکنم چیزی ترنگو اذیت میکنه که نمیتونه اونجوری که میخواد باشه البته اینا همه حدس شایدم اینجوری نباشه 🙏

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂😂 اوه اوه اوه به نظرم یه کمپین #نه_به_حریر راه بندازید خیلی زود به نتیجه میرسید.

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    خوندی چی ترنگو اذیت میکرد؟ دختر مظلوم من:)))

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    0

    چرا حس میکنم این حریر قرار تا اخر رو مخ باشه

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    منم همین حسو دارم... عجیبه

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    حریرم داره رو مخ میشه

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    از قبل بودا 🗿😂

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    چقدر خفن ، چقدر زیبا، چقدر دوست داشتنی💞

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چقدر عشق چقدر عشق چقددددر عشققق

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    کاش ترنگ ادم شه

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    کو گوش شنوا؟

    ۱ سال پیش
  • آوا

    0

    چقدر فوق العاده می نویسی آخه تو ✨🫶🏻

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چقدر عشق منی خب توو ❤

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    0

    من اگه جای ترنگ بودم مسیحو جر میدادم که چرا پیگیر نمیشه ببینه من چمه:/ البته این کارم نکرده رمان از کلیشه بودن در اومده هااا درکل میگم 🤣

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ سال پیش
  • Solmaz

    0

    عه عه حریر این چه حرفاییه بار خواهرت میکنی؟ وافعا یعنی چی چرا بعضی ها اینطوری هستن که فکر میکنن فقط خودشون ناراحت و غمگین هستن؟ حریر جای اینکه با خواهرش با ملایمت رفتار بکنه نزدیک بود بگیره زیر باد کتک. وا :///////// یکم نوازش یکم ملایمتم خوبه والا خیر سرت خواهر بزرگتری زن

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ❤❤😍

    ۱ سال پیش
  • Aaa

    0

    حریر توروقران دیگه تو یکی آدم باش... حالا با خواهرت خوب رفتار کنی چی میشه مگه؟ اه

    ۱ سال پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    زمین به آسمون میاد شاید...!

    ۱ سال پیش
کپی شد!