پارت چهارم :

لحظه‌ای نگاهشان در هم نشست، ساده، بی‌تظاهر. و آن‌قدر بی‌واسطه که انگار همه‌ی شهر، چند لحظه ساکت شد تا ببیند.

ترنگ گفت:

- اون پیرمرده که می‌خواست پول بده… خیلی توی ذهنم مونده.

مسیح قاشقی از بستنی را در دهان گذاشت و به روبه رو خیره ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!