دوست داشتی؟
رمان پرواز را به خاطر بسپار اثر چیکسای

رمان پرواز را به خاطر بسپار

  • به قلم چیکسای
  • ⏱️۳ ساعت و ۳۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 81.6K 👁
  • 273 ❤️
  • 151 💬

خلاصه رمان عاشقانه پرواز را به خاطر بسپار

امین شاهکار، هنرپیشه معرو ف سینما، فردی عیاش و خوشگذران است که احساس افسردگی و تنهایی دارد. در همسایگی او، یک زن با دختر 7 ساله اش ، آیلین ، زندگی میکند که...

قسمتی از متن رمان پرواز را به خاطر بسپار

- منهم همینطور
- من دیگه باید برم. مامانم نگران میشه. خداحافظ آقای شاهکار!
- خداحافظ دخترم
در حالی که میرفت و روش به سمت من بود. دستشو به علامت بای بای تکون داد. برخورد سگک کفشهاش با سرامیکهای کف راهرو تیک تیک جالبی راه انداخته بود. دختر با ادبی بود. از برخورد و رفتارش خوشم اومد...
****************************
وارد سالن پذیرایی شدم.
شهر شام بود. همه چی درهم... همه جا کثیف... میزها پر بود از جامهای خالی مشروب و لیوانهای نصفه و نیمه نوشابه و بشقابهای حاوی غذاهای دست خورده.
صدای موبایلم بلند شد.
به دور و بر نگاه کردم. انگارصداش از ته چاه در میومد.
روی میز٬ روی مبلها٬ روی زمینو گشتم.
نبود که نبود...! فقط صداشو میشنیدم.
به اتاق خواب رفتم. اونجا هم که بدتر از سالن پذیرایی.
کت وشلوارها و کرواتها، درهم و برهم، روی زمین افتاده بودن. یک طرف جورابهام٬ یک طرف کفشها و طرف دیگه پیرهن ها که آویزون به چوب رختی، کنار دیوار مچاله شده بودن.
به صدا نزدیکتر شدم. پتوی روی تختو بلند کردم.
بی وقفه زنگ میخورد. انگار کسی که پشت خط بود کار واجبی با من داشت.
از لای ملحفه ی روی تخت پیداش کردم:
- الو
- سلام امین، خوبی؟
- تویی سایرا؟
- صدات چرا گرفته؟ خواب بودی؟
- تازه بیدار شدم.
- ببین... خیلی این در و اون در زدم تا واسه خونت نظافتچی پیدا کنم. نظافتچی خونه ی خودم ، امروز جای دیگه قول داده. به چند تا از دوستهام هم زنگ زدم ولی اونها هم نتونستن برات کاری بکنن. زنگ بزن یه خدماتی بیاد کارهاتو بکنه.
با داد گفتم:
- نمیشه سایرا...! خدماتی خونه من بیاد و منو ببینه و بشناسه، زندگیم میشه ساز و دهل مردم کوچه خیابون. میخوای بیاد این شیشه های مشروبو ببینه و طبل بی آبرویی واسم تو کوچه و بازار بزنه. گفتم یک آدم مطمئن برام پیدا کن. خودمم از اول میتونستم به خدماتی زنگ بزنم.
سایرا صداشو بلند کرد:
- حالا چرا داد میزنی؟ برو ببین خانم سرایدارتون کسی رو نمیشناسه.؟ چه میدونم! از همسایه هاتون بپرس یک آدم مطمئن سراغ ندارن که کلید رو بهشون بدی و خودت تو مدتی که خونه نیستی بیان خونه رو تمیز کنن؟
پوف بلندی میکشم:
- برم ببینم چی میشه. کاری نداری؟
- نه. برو به سلامت. بهم خبر بده.
- اگه تا یکساعت دیگه زنگ نزدم یعنی کارم اُکی شده.
- باشه. خدا حافظ
- خداحافظ
سایرا یکی از همکارانمه. یک زن مطلقه ی کاملا مستقل که بیشتر رفتارها و تکه کلامهاش مردونه است تا ادا اطوارهای زنونه. بیشترین نقشی که به اون میدن، نقش خانمهای لات و خلافکاره...با همکاران مردش بیشتر بر میخوره تا خانمها!
از زمان جدا شدن از یاسمن، نقشش تو زندگیم پر رنگ شده .سایرا منو مجاب کرد که تحت درمانهای یک روانشناس باشم.
مثل خواهر نداشته م دوستش دارم.
از عصبانیت به موهام چنگ انداختم و اونها رو به هم ریختم
با خودم گفتم حالا از کجا یک آدم مطمئن پیدا کنم؟
صدای در بلند شد.
بدون مرتب کردن موهام از چشمی در نگاه کردم.
خانم کوچولوی روبرویی بود.
در رو باز کردم. با چشمهای گردشده که زیباییِ مژه های مشکیشو بیشتر میکرد گفت:
- سلام آقای شاهد... موهاتونو به برق وصل کردید؟
از حرفی که به من زد بهت زده شدم.
با تعجب بهش نگاه کردم. یک کاسه آش جلوم گرفت و گفت:
- مامانم درست کرده. سالگرد فوت بابامه. گفته این کاسه رو واسه شما بیارم.
کاسه رو از دستش گرفتم. بهم برخورد که اسمم یادش نبود:
- من شاهکار هستم نه شاهد... از مامانتون هم تشکر کنید.
- چشم. شما هم از خواب که بیدار میشید موهاتونو شونه کنید. مامانم میگه شبها که خوابیم شیطونها موهامونو به برق وصل میکنن، تا صبح که از خواب بیدار میشیم پَت باشه.
در حالیکه از این استدلال با مزه ش واسه موهای بهم ریخته م میخندیدم گفتم:
- چشم خانم کوچولو. امر دیگه ای باشه؟
خیلی جدی گفت:
- نه دیگه ! کاری ندارم... خدا حافظ آقای شاهکار. خودم میام کاسه رو می گیرم.
دم در واحدشون که رسید برام دست تکون داد و گفت:
- بای... بای
فکری به ذهنم رسید و گفتم:
- کوچولو! مامانت خونه است؟
- بله. کارش دارید؟
- آره. ولی خودم میام بهش میگم
- باشه. بای... بای


بیشتر بخوانید
نظرات رمان پرواز را به خاطر بسپار
  • Eli1356

    0

    خیلی قشنگ بود خدا قوت و قلمتون مانا

    ۳ هفته پیش
  • زهرا

    1

    رمان قشنگی بود به نظرم باید در دسته رمان های مذهبی قرار بگیره

    ۱ ماه پیش
  • زهی

    0

    رمان قشنگی بود...در کنار بیان شیوا و ساده اش شعر هاش رو دوست داشتم. با این رمان باز هم *** خدا رو احساس کردم و برای من به لحاظ معنوی بار خوبی داشت. ممنون از نویسنده محترم اثر خدا به شما و قلمتون خیر و برکت عطا کنه.

    ۱ ماه پیش
  • ماه

    0

    رمان خوبی بود ولی دو تا رمان از این نویسنده خوندم چرا باید تو هر دوتا رمان یه دختر پاک به یه مرد عیاش برسه حالا درسته که اون موقع دست از کاراش برداشته و اینکه عشقشون معمولا اونقدر عمیق نیست

    ۲ ماه پیش
  • سهیل

    0

    عالی بود خوشمان آمد

    ۲ ماه پیش
  • Roya

    1

    رمان آبکی...فوق العاده متاسفم ک وقتمو گذاشتم و تا اخر خوندمش😐

    ۲ ماه پیش
  • ارامش

    0

    واقعا عالی بود بی نظیر

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    0

    رمان های این نویسنده فوقالعاده اس

    ۳ ماه پیش
  • دل آرا

    0

    رمان قشنگیه ،آموزنده هستش و قلم نویسنده جذاب هست

    ۳ ماه پیش
  • یه کتابخون

    1

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم قلمت مانا نویسنده عزیز بهترین بود

    ۳ ماه پیش
  • حلما

    0

    خیلی رمان قشنگی بود قلم روون و دلنشینی داره نویسنده واقعا لذت بردم از خوندنش

    ۳ ماه پیش
  • میترا

    1

    چقدر قشنگ بود واقعا وقتی داشتم میخوندم یه حس خوبی پیدا کردم🩷

    ۵ ماه پیش
  • نسیم

    0

    واقعا دست مریزاد احسنت به این قلم اون قدر داستان به واقعیت نزدیکه که حس میکنی قبلا اتفاق افتاده

    ۵ ماه پیش
  • فریبا

    0

    آقا خیلی قشنگ بود روان و در عین حال هیجان انگیز خیلی دوسش داشتم 🥲🥲😍

    ۵ ماه پیش
  • مانا

    2

    خیلییی قشنگ بود بی نظیر بود

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!