دوست داشتی؟
رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند اثر ام دات کا اچ (M.Kh)

رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند

  • زبان فارسی
  • 72.2K 👁
  • 62 ❤️
  • 152 💬

خلاصه رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند

یه رمان متفاوت در مورد یه دسته انسان متفاوت رمان شخصیت اصلی نداره.شخصیتهای اصلی داره ولی شخصیتی که همه رو به هم مرتبط میکنه و نقطه ی مرکزی دسته است رویاست.رویا دختری شاید متفاوت! اینجا تفاوت و حقیقت موج میزند! یه رمان کاملا متفاوت با یه انتقام شروع و با یه انتقام تموم میشه ولی این بین اتفاقاتی میوفته که میشه بال و پر داستان پایان تلخ نیست شیرین هم نیست پایان اونجوریه که باید باشه,حق!

قسمتی از متن رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند

سیما غر غر کرد و به بقیه نگاه کرد.منم رفتم تو فکر...مسخره! اصلا چش شد؟؟والا قبلش یه جوری رفتار می کرد با خودم می گفتم عاشقم شده!! ای خدا...الان که حداقل ده پله رفتم عقب!! رفتم تو زیرزمین...خونه ی اولم نه ها زیر زمیییین!!! یهو با خودم گفتم ولش کن بابا به درک!!..جهنم!می خوام صد سال امیررایا شکست عشقی نخوره! ولی با دیدن لبخندش و عشوه اومدن دخترا حرصی شدم و این دفعه خودمم به لیست انتقام گیرا اضافه شدم!!..باید آدمش کنم..کاری کنم که به دست و پام بیوفته..همونجور که الان دخترا آویزونشن تا باهاشون بر*ق*صه...
پگاه:رویا نگاه....نگاه سارا چطور آویزونش شده...داره جون میده!! از حق نگذریم این امیررایا هم ناز میکنه...بابا دو دیقه باهاش بر*ق*صه چی ازش کم میشه؟؟
سیما:من دقیق نمی دونم ولی دوستاش گفتن تا حالا که دیدنش با هیچ دختری نر*ق*صیده..اصلا من خودم شک دارم بلد باشه بر*ق*صه!
نه بابا...کلاسش تو حلقم.
من:بابا من نمی دونم این امیررایا بالاخره منفیه یا مثبت؟میگن دوست دختر نداره دخترا آویزونشن از اون ور اصلا به تیپ و قیافه اش هم نمی خوره که بچه مثبت باشه...
سیما مرموز گفت:دستهای پشت پرده!!!
خندیدیم.آهنگ پشت سر هم پخش می شد و ملت هی هی وول می خوردن...برامون نوشیدنی اوردن که دختره گفت آب میوه ان و مشروبا روی میز کنار مبلان...من که کلا نخوردم.ولی به جاش شام خیلی خوردم جوری که پگاه از زیر دستم کشیدش..راستش امیررایا روی یه میز ده نفره نشسته بود که دختر و پسر با هم بودن و همه هم بچه های دانشگاه بودن..و متاسفانه رو به روی من!! اون می خندید و دخترا عشوه میومدن و من از این حرص می خوردم..وقتی که حرصی می شدم هم کلا غذا می خوردم...در حد مرگ میخوردم!! دلم می خواست خودم می رفتم و انگشت می کردم تو چشمای دخترا...تا بس کنن !!! اون املا هی عشوه میومدن و بقیه پسرا هم می خندیدن و امیررایا هم لبخند می زد!!..دیگه داشتم کنترلم رو از دست می دادم...از خنده های پسرا حرص می خوردم... از این که دخترا خودشون رو کوچیک می کنن و براشون مهم نیست یه مشت الدنگ بهشون بخنده..
سیما با امیررضا رفتن وسط...همه وسط بودن...پگاه هم رفت.منم خیلی خوب می ر*ق*صیدم ولی....فقط من و امیررایا وسط نبودیم.یهو چشمم رفت سمتش...به پیست نگاه می کرد.دوستاش بهش می گفتن بیا ولی اون گاهی با اشاره ی ابرو و گاهی با دست می گفت نه...جهنم!.نرو...اصلا من موندم حضور اون توی پیست ر*ق*ص می خواد چیزی رو تغییر بده که این همه بهش تعارف میکنن؟ همینجوری کردن که غرورش تا عرش خدا هم بالا می کشه!!
دو تا از پسرا اومدن و پیشنهاد ر*ق*ص دادن ولی چون بوی الکلشون تا صد فرسخ اونوتر هم می رفت بی خیال شدم!! والا...
مهمونی رو به اتمام بود.الهام رو صدا زدم و لباس پوشیدیم و آماده ی رفتن شدیم. از امیررایا خداحافظی کردیم و رفتیم!
مهمونی بدی نبود...باعث شد درون کثیف خیلیا رو ببینم..باعث شد خیلیا رو بشناسم..ببینم کیا وا می دن..
در کل خوش گذشت...منهای اون ضدحال!
***
تنها بودم.دانشگاه هم تعطیل شده بود.داشتم می رفتم سمت خونه اما هوا خیلی تاریک بود..امروز کارمون خیلی طول کشید. نمی ترسیدم ولی مامان اصلا خوشش نمیومد تا دیروقت بیرون باشم...میگفت دختری که توی هوای تاریک بیرونه همونیه که تا صبح خونه نمیره...مامان منم یه فیلسوفیه واسه خودش!!کیف شونیم روی شونه ی راستم بود.یهو صدای یه موتور اومد.بعدش هم کشیده شدن کیفم.کیفم رو کشیدم.محکم خوردم زمین.فقط دسته اش توی دستم موند.خیلی بد شد.دستی رو کنارم دیدم.منو آروم بلند کرد.
-خانوم آرمان...خانوم آرمان خوبین؟؟
فقط صدا رو دریافت می کردم و نمی تونستم جواب بدم.در ماشین باز شد و من رو نشوند.خودش هم بعد چند ثانیه نشست.تند روند و یه جا نگه داشت.
در باز شد.سوز هواباعث شد اشکم دراد..امیررایا رو دیدم..تکدانه رو به سمتم گرفت.نتونستم بگیرمش.به خوردم دادش... حالم بهتر شد ولی...شک بدی بود..
امیررایا سهم نگاه کرد و گفت:فک نمی کردم نازک نارنجی باشی..خوبی؟
-کیفمو دزدیدن...
-چیز خاصی توش بود؟تهش دو تا رژ و یه کرم و آینه...
عصبی ولی اروم گفتم:گردنبند یادگاری مادربزرگم توش بود...
سکوت....
امیررایا:حالت خوبه؟لازم که نیست بریم بیمارستان.
-نه خوبم.
امیررایا:رویا...
از چیزی که شنیدم وقت بود شاخ درارم...رویا؟؟؟یعنی....
نگاهش کردم.با اون چشمای خوشگلش بهم خیره شد.ته دلم یه جوری شد..
امیررایا:می خوام باهات رو راست باشم...و البته چند تا حقیقت رو بگم..خوب من روز اولی که تو رو دیدم خیلیی برام عجیب بودی... چون همه ی دخترا یا جفت گیری کردن یا تیکه می پروندن...اون بین شخصیت مغرور تو ستودنی بود.توی چهره ات هم غرور بود و غرور...بازم کارت نداشتم..خیلی منتظر موندم تا تو هم مثل خیلیای دیگه بیای سمتم اما نیومدی...تا اینکه بعد از 8ترم اومدی.. خیلی برام عجیب بود که بعد از هشت ترم اومدی و جالب اینه که یهویی جزوه ام رو خواستی....اصلا من از تعجب داشتم می مردم و البته خیلی هم خوش حال شدم.چون بالاخره تو اومدی سمتم...بازم منتظرت موندم تا یه حرکت دیگه کنی...روزی هم که با فرهادی دعوات شد(نیم لبخندی زد)..اولا فکر می کردم چون ضعیفی حرف نمی زنی و کل کل نمی کنی...اما روزی که فرهادی رو چزوندی خوشم اومد..البته بگم که اون مانتو خیلی قشنگ بود.باورت نمی شد فرهادی تا یه هفته حرف نمی زد!...بد لهش کرده بودی..! توی کلاس ثابت کردی که از حق خودت دفاع می کنی...یعنی می تونی!!..و در مورد اون پارتیه...شاید بگی چرا سرد رفتار کردم؟؟ دلیلش..می خواستم خوب زیرنظر بگیرمت و ببینم با سرد رفتار کردن من وا میدی یا..؟دیدم که عاشقم نیستی...دیدم که چقدر توی
پارتی سنگین رفتار کردی...حتی آرایش هم نکرده بودی و این برای من خیلی عجیب بود!!...کلا شخصیت تو واسه من خیلی عجیب و خاصه..به من فرصت بده رویا..می خوام کشفت کنم...ببینم پشت این کوه غرور چیه؟!
خوب،منم از این اخلاقات خوشم اومده و می خوام...ببین این اولین باریه که از کسی می خوام که باهام دوست بشه...خودتم خوب می دونی که من هیچ وقت دروغ نمی گم..
خوب...همش که من حرف زدم تو نمی خوای چیزی بگی؟از خودت بگی؟نظرت؟
نمی دونستم چی بگم...
نفس عمیقی کشیدم و می خواستم چیزی بگم که یهو همه ی بدنم گر گرفت...گرمی چیزی رو روی ل*ب*م حس کردم.اگه بگم کاملا بی حس شدم دروغ نگفتم...اصلا نمی دونستم توی اون لحظه چه کاری درسته...این حرکت امیررایا خیلی غیرمنتظره بود.ل*ب*ا*ش رو اروم برداشت و چشماش رو باز کرد.سریع موقعیت رو سنجیدم.فقط تونستم توی اون لحظه تمام قوام رو جمع کنم و سیلی محکمی توی گوش امیررایا بخوابونم..امیررایا دستش رو روی جای سیلی گذاشت و بعد هم آروم آروم یه پوزخند زد.دیگه تمام کنترلم رو از دست دادم.پیاده شدم و در رو محکم به هم کوبوندم..عصبی توی پیاده رو راه می رفتم.تا خونه شاید حدود نیم ساعتی راه بود. دو تا پسر یغور جلوم ظاهر شدن.می خندیدن و خیلی ضایع بود که مستن..به سمتم اومدن و از همون لبخندای شیطانی می زدن. اونقدر حرصی بودم که رفتم بزنم تو سروصورتشون که یه دست دیگه وارد کار شد و دو تا مشت جانانه به اون دو تا نره غول زد. یهو نمی دونم چی شد که شدن چهار تا...فک کنم من مست بودم چون هر لحظه یکی بهشون اضافه می شد...وقتی که خوب امیررایا رو زدن و دل من رو خنک کردن فرار کردن...من حتی یه جیغ هم نکشیدم.خواستم برم ولی عذاب وجدان داشت نابودم میکرد..چشمام رو بستم و یه متری از امیررایا دور شدم.ولی دیدم تکونی نمی خوره..برگشتم.مطمئن بودم که اثر انگشتم روی در ماشینش هست و اگه بمیره هم یه پرونده درست میشه و من پام توی کلانتری باز میشه!.شاید هفتاد درصد به همین دلیل برگشتم.تمام سر و صورتش زخمی بود.تکونش دادم...جواب نداد.صداش زدم.به سختی بلندش کردم و دستش رو دور گردنم حلقه کردم.از شانس خیلی بد من هم پرنده اون اطراف دور نمی زد..حدود پنج دقیقه طول کشید تا به ماشین برسم.در رو باز کردم.روی صندلی ولو شد.چند تا سیلی زدم.سرم رو روی قل*ب*ش گذاشتم.می زد.ته دلم خیلی یه جور شد.سرم رو تکون دادم تا از فکر بیام بیرون.گوشیش رو از توی جیبش دراوردم.رمز نداشت خدا رو شکر...سریع رفتم توی مخاطبین.اولین شماره که دستم بهش خورد رو زدم.نوشته بود آرتمن.
-الو؟
-الو ببخشید...امیررایا حالش بده.لطفا آدرس رو یادداشت کنین.
-چی؟چی شده؟
-میاین می فهمین...آدرس رو بنویسین!
آدرس رو گفتم و قطع کردم.یه کم مخاطبا رو بالا پایین کردم که چشمم به عکس خودم افتاد.باورم نمی شد...یه عکس از من بود.فقط از صورتم بود ..توی یه روز برفی که هم خندیده بودم هم صورتم قرمز شده بود.خیلی قشنگ افتاده بودم..اصلا امیررایا شماره ی منو از کجا داره؟؟پس..؟یعنی؟؟؟
گوشی رو روی داشبورد گذاشتم و منتظر موندم.اصلا نمی دونستم توی این وضعیت می بایست چی کار کرد!؟..
بعد چند دقیقه یه کمری کنار آودی امیررایا متوقف شد و بعدش یه پسر خیلی خوشگل بیرون پرید. یه پسر قد بلند خوش
تیپ نگران و هول به سمت ماشین اومد.چند بار امیررایا رو صدا زد ..بعد سمت من برگشت و پرسید:
-چرا نبردیش بیمارستان؟ها؟
عین خودش عصبی گفتم:هوی...بفهم با کی حرف می زنی...دوما من رانندگی بلد نیستم!!چطور می خواستم ببرمش؟!
امیررایا رو بلند کرد و توی ماشین خودش خوابوند. سوار شد.به من گفت که برو ماشین رو قفل کن و خودتم بیا. حوصله دعوا نداشتم.ماشین رو قفل کردم و صندلی جلو نشستم.چنان این بشر تند رانندگی می کرد که همه ی آب و اجدادم رو به چشم دیدم!
-آروم برو...زخم شمشیر که نخورده...
از سرعتش کم کرد و وارد بیمارستان شد.سریع امیررایا رو برد و منم پیاده شدم.وارد بیمارستان شدم.رفتم پذیرش..
-ببخشید این مرده که زخمی شده بود و تازه اوردنش کجاست؟
-اتاق دوازده..
-ببخشین میشه آینه اتون رو بگیرم؟
آینه کنار دستش رو بهم داد.ووو...موهام همه شاخ شده بود.موهام رو مرتب کردم و چشمم خورد به ل*ب*م.دوباره عصبی شدم!.آینه رو دادم و رفتم سمت اتاق دوازده..اونقدرا هم بی وجدان نبودم.ولی می دونستم که چیزیش نشده و ثانیا خیلی ناراحت و عصبی بودم. اون حق نداشت منو بب*و*سه!.یه کم دلم نگران بود ولی سعی داشتم سرکوبش کنم..هدف من یه چیز دیگه بود!!
وارد اتاق شدم.صورتش رو شسته بودن و به هوش اومده بود.تا من رو دید سرش رو به سختی بلند کرد.من رو که دید یه لبخند نشست رو ل*ب*ش..سعی کردم خیلی مغرور و یه کمم عصبی رفتار کنم تا متوجه ی رفتار زشتش بشه..
امیررایا با صدای خش خشیش گفت:تو که اینجایی...فکر کردم قهر کردی رفتی!
-اینکه الان اینجایی رو مدیون منی...
-ا جدا؟؟پس خیلی هم ناراحت نشدی...
می دونستم منظورش با ب*و*سه بود.برگشتم که برم که صدام زد.ولی توجه نکردم...چند دقیقه بعد صدای خنده اش اومد...تا مرز سکته پیش رفتم...خیلی حرصی شده بودم.!
خواستم از بیمارستان خارج بشم که کسی صدام زد.
-رویا خانوم...رویا خانوم...
برگشتم.همون پسره آرتمن بود.اومد سمتم و گفت:وایسین...امیر گفت برسونمتون...
-لازم نکرده...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان گاهی عشق از پشت خنجر می زند

  • مهسا

    0

    خیلی بد تموم شد واقعن من واس شخصیت رویا خیلی ناراحت شدم .خب اونم ی عاشق بود تقصیر. خودش نبود ک کاش اینجوری تموم نمیشد بنظرم رویا باید بیخیال بخشش میشد میرفت دنبال زندگیش

    ۱ ماه پیش
  • ژیلا

    2

    ازهرچه عشق وعاشقیه منتفر شدم لعنت به ارمیامگه قراره همیشه پسرا عاشق بشن خوب اینجاهم رویاعاشق شده بود نویسنده عزیزنبایدخوانده هاتو ازعشق متنفرمیکردی

    ۵ ماه پیش
  • Fifi

    1

    ممنون از نویسنده عزیز ، داستان جالبی بود .

    ۵ ماه پیش
  • Zara

    1

    من کاری به این چیزا ندارم ولی هیچ وقت یه مسیحی نمی تونه با یه مسلمان ازدواج کنه نویسنده عزیز

    ۵ سال پیش
  • melina

    17

    چرا نتونه؟ اگه دو نفر واقعا همو دوست داشته باشن هیچ وقت ب مسلمون بودن یا نبودن طرف نگاه نمیکنن...

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    1

    از نظر دینی و شرعی نمیشه

    ۵ ماه پیش
  • ثنا

    0

    من یه قسمت کوتاهی ازش رو خوندم از نظر من اگه نویسنده از یک شخصیت استفاده می کرد و داستان رو با نظم پیش می برد و از یه جا به یه جای دیگه نمیپرید دلیل انتقام قابل باور تری براش میزاشت و خیلی چیزای کوچیک و ریز رو رعایت می کرد رمان فوقالعاده ای میشد.

    ۵ ماه پیش
  • فاطی

    0

    من چند ساله پیش این رمان و خوندم خیلیی دنبالش گشتم تا پیداش کردم و این که رمان خیلییی قشنگیه اما حق رویا این نبوود

    ۵ ماه پیش
  • atena

    1

    ساعت 3:۳۲ شبه و جلد اول رو ، با گریه تموم کردم

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    جلد دومش تو این برنامه هست؟

    ۷ ماه پیش
  • فاطی

    0

    اسم جلد دوم چیه

    ۷ ماه پیش
  • N.a

    3

    من خیلی وقته *** این رمان رو خوندم یادمه شب تا صبح بیدار بودم 3 جلد رو خوندم و تا چند روز حالم بد بود نویسنده خیلی زحمت کشیده بود و ذره ذره مارما و معنیش رو درک کرده بود . فکر اینکه این واقعیت زندگیه پشتم رو می میلرزوند ولی ممنون از نویسنده که یه تلنگر خیلی قشنگ به ما زد با قلم زیباش

    ۸ ماه پیش
  • ساحل

    0

    اسم فصل سوم چی؟!

    ۷ ماه پیش
  • Forugh

    0

    رویا بیدار میشود

    ۷ ماه پیش
  • N.a

    0

    رویا بیدار میشود

    ۷ ماه پیش
  • Forugh

    3

    ولی باز میگم نویسنده لطفا جلد چهارمو بنویس .اخراش همش فک میکردم قراره یه زندگی خوبو با ارش شروع کنه.شاید اصلا ارش عاشقش بود

    ۷ ماه پیش
  • Forugh

    0

    ,ولی من هنوز منتظر جلد چهارمم .خیلی ساله هم منتظرم ک رویا یه زندگی خوبو شروع کنه

    ۷ ماه پیش
  • Forugh

    1

    اول از همه رویا اونجا اشتباه کرد که خاست انتقام گلاره رو از رایا بگیره و خب هیچ دلیلی موجهی برای انتقام تارا من این وسط ندیدم یه مشت دلایل غیر منطقی واقعا رویا باید قید انتقامو میزد با امیر ازدواج میکرد بعدشم اون ارمیای احمق چرا ؟ یه ادمی ک زن داره چرا باید با کسع دیگه ای ازدواج میکرد؟ انقدترسوآخه

    ۷ ماه پیش
  • تاریک

    3

    من تا پارت چهارم خوندم و دیگه ادامه شو نخوندم چون حقیقت زندگی رو این رمان میاورد جلوی چشمم و این حقیقت تلخ و نابود گر زندگی این هس (حتی اگر ادم خوبی هم باشی ادما تبدیلت میکنن به شیطان درست مثل خود من)مثل رویا چون کامل نخوندم نمی تونم نظر خوبی بدم ولی ممنوم ازنویسنده رمان بخاطر گفتن حقیقت

    ۱۱ ماه پیش
  • آنیا

    0

    چهارتا پارت بیتر نتونستم بخونم اونم بخاطر این بود که حقیت زندکی رو میگفت من تحمل شنیدن حقیقت رو ندارم اون حقیقتم فقط چند جمله هست دنیا حتی اگر آدم بیرحم نباشه بیرحمش میکنن درست مثل خود من رویا هم از اول بیرحم نبود ولی بیرحمش کردن .من رمان کامل نخوندم پس نمی تونم نظر درستی هم بدم ولی از نویسده ممنون

    ۱۱ ماه پیش
  • ماهور

    2

    رمان خوبی بود من تا جلد دوم خوندم میشه اسم جلد سومش رو بگین

    ۴ سال پیش
  • madia

    0

    اسم جلد سومش رویا بیدار میشود هس:)

    ۳ سال پیش
  • diyana

    1

    اسم جلد سومش رویا بیدار می شود هست توی گوگل سرچ کنید پی دی اف رو میتونید دانلود کنید

    ۲ سال پیش
  • Azia

    0

    خود نویسنده توی رمان بعدیش گفته این رمان جلد سومی نداره.. احتمالا اشخاص دیگری جلد سوم رو نوشتن..

    ۱ سال پیش
  • ..

    0

    جلد دوم داره؟

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!