پارت سوم :

نمی توانم جلوی لبخندم را بگیرم، مادر بزرگ عجب زهرچشمی از آنها گرفته بود که دلشان این آخر هم با او صاف نمی شد.
پیک که غذا ها را می آورد، حساب می کنم و از او می خواهم غذا ها را جلوی در خانه ی بغل دستی بگذارد.
یکی از کارگر ها در را باز می کند و می گوید:
ـ بچه ها راستی راستی ناهاره.
چشمش که به من می افتد، به پیک موتوری اشاره می کنم.
ـ همین الان آورد گذاشت جلودرتون، خیالتون راحت سمی چیزی توش نیست، می تونید از خودش بپرسید.
مرد که حسابی شرمنده شده است و باورش نمی شود همه حرف هایشان را شنیده باشم، حرفی نمی زند و فقط معذب به نایلون های غذا نگاه می کند.
وارد خانه می شوم و دروازه را می بندم. اما همچنان صدایشان را از داخل حیاط می شنوم چرا که خانه ی مادر بزرگ پایین شهر بود، خانه های کوچک با حیاط های کوچک کنار هم ساخته شده بودند و صدا ها به وضوح از داخل خانه ها و حیاط ها شنیده می شد.
ـ بچه ها بدوین ناهار، فرهاد اون کنسرو هارو باز نکن بزار واسه فردا ناهار.
ـ حالا غذاش چی هست؟
مرد با ذوق می گوید:
ـ صبر کن فاکتورشو ببینم.
و بعد از چند ثانیه می گوید:
ـ آخ جووون وزیری!!!
فرد دیگری می پرسد:
ـ با مخلفات؟؟
ـ با مخلفات و نوشیدنی.
از همان داخل حیاط همگی شان می گویند:
ـ همسایه دستت درد نکنه.
نوش جانی می گویم که گمانم به گوششان نرسید.
سوپ را به داخل خانه می برم و داخل ظرفی می ریزم تا خنک شود و سری به اتاق مادربزرگ می زنم.
مادر بزرگ بیدار شده است و چشم به راه من است.
ـ پاشدی ننه؟؟
از بچگی ننه صدایش کرده بودم و حالا ترک این عادت برایم دشوار بود، خودش هم دوست داشت ننه صدایش کنم، یک بار در جمع که مادر بزرگ خطابش کرده بودم چنان زهرماری گفته بود که با کلاس خطاب کردنش را به فراموشی سپردم.
چشم هایش را باز و بسته می کند.
پیشانی اش را می بوسم و زیر سرش را کمی بلند تر می کنم.
ـ ننه برات سوپ گوجه درست کردم، برات آبلیمو هم می ریزم روش، خوبه؟؟؟ دوست داری؟؟؟
ننه با صدای ضعیف و آرامی می گوید:
ـ مگه میشه دوست نداشته باشم اما نمی خورم.
ـ چرا؟؟؟ گشنت نیست؟؟
ـ گشنمه ولی نمی خوام شکمم راه بیوفته، اون موقع می خوای چطور منو ببری دستشویی. من که دیگه توانایی جابه جایی ندارم.
ـ نمی برمت دستشویی لگن می گیرم زیرت.
با این حرفم ننه عصبانی می شود.
ـ برو لگن بگیر زیر اون بابا و عمه های بی وفات.
تجربه نشان داده که باید ننه را به حال خودش بگذارم و حرف زدن فایده ای ندارد.
ظرف سوپ را کنار تخت می گذارم.
ـ حالا می خواین چیکار کنین؟
ـ یه سرم بهم وصل کن.
ـ ننه سرم که جلوی گرسنگی رو نمی گیره؟
ـ رو حرف من حرف نزن بگو باشه تا فحشت ندادم.
فحش های ننه همگی مثبت هیجده بودند و کسی دوست نداشت ننه را عصبانی کند و مورد عنایت قرار بگیرد.
برایش سری وصل می کنم و تنهایش می گذارم بلکه در تنهایی خودش به این نتیجه برسد که سرم کفافش را نمی دهد و چند قاشقی از سوپ بخورد.
به حیاط می روم و به گل های داخل گلدانش آب می دهم.
فلکه ی گاز را باز می کنم و کتری را پر از آب می کنم تا چایی دم کنم.
این روز ها که حسابی خسته و کم خوابم، چایی درمان دردم است و کمی جان و قوت دوباره به وجودم تزریق می کند تا دوام بیاورم.
برای شام کته می گذارم چرا که ننه اگر خیلی هم مقاومت به خرج دهد، در مقابل کته مقاومتش را از دست می دهد و شاید چند قاشقی غذا بخورد.
به مغازه ی کنار خانه ننه می روم تا برای خودم یک کنسرو ماهی بخرم. از آن جایی که باید برای ننه غذا های ساده یا سوپی درست کنم، دیگر دل و دماغی برای درست کردن غذای دیگری برایم نمی ماند و این مدت من هم مثل او یا سوپ می خورم یا کته، البته با کنسرو ماهی.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    فروزان عجب سَمیه😂

    ۳ ماه پیش
  • Helia

    0

    رمانش واقعا قشنگه

    ۱ سال پیش
  • Sety

    0

    یاد مامان بزرگ خودم افتادم که سرطان داشت..

    ۱ سال پیش
  • پرنیا

    1

    ننه،چرامثبت ۱۸ آخهه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    قلم خیلی خوبی دارید تا اینجا که لذت بردم

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون فاطمه

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    0

    دارد جالب می شود

    ۱ سال پیش
  • مهتاب

    0

    ممنون❤️❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • مهتاب

    0

    ممنون❤️❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • مهتاب

    0

    ممنون❤️❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    پدرمادرش واقعافحش کش بایدبشن🙏

    ۱ سال پیش
  • سولماز

    0

    رمان خوبیه دیگه

    ۱ سال پیش
  • گلناز حسنی

    0

    تا اینجا که بد نبود

    ۱ سال پیش
کپی شد!