لیست کلیه پارتهای رمان سرمه چشمان هامین : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 1
جلداول این رمان به نام به سیاهی سرمه چشمانت بصورت رایگان دردنیای رمان موجود است. کلافه درون اتاق قدم می زنم، صدایی از پایین شنیده نمی شود و همین موضوع کلافه ترم می کند. صدای گریه ی چیکا را می شنوم و دیوانه وار به در اتاق می کوبم. ـ هامین درو باز کن، چیکا داره گریه می کنه، هامین. آن قدر محکم...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 2
ـ چیکار می کنی؟؟؟ همان طور که لباس هایم را در می آورم، می گویم: ـ مگه نمی خواستی بهت ثابت کنم که فرخ به زور می خواست بهم نزدیک بشه؟؟ هامین حرفی نمی زند و فقط نگاهم می کند. لباسم را که در می آورم، به هامین نگاه می کنم. ـ از بس مقاومت کردم، با کمربند افتاد به جونم، قبلش خودمو تو اتاق حبس کردم ت...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 3
ـ والا وقتی به دنیا اومد اصلا طرفش نرفتی، تموم مدت زایمانم داشتی به من بدوبیراه می گفتی که با حاملگی هیکلتو از ریخت انداختم. متعجب به هامین نگاه می کنم. ـ واقعا؟؟؟!!!!! هامین اوهومی می گوید و من با حرص می گویم: ـ چه بیشوری بودم قبلا، نگفتم خدا قهرش می گیره؟؟ با این حرف بدو بیراهی که نثار خود...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 4
عاجزانه به رضوان نگاه می کنم. ـ این همه مدت من چیکار کنم آخه، حوصلم سر میره؟ رضوان با ذوق، فلشی را دستم می دهد. ـ اینو طاهره الان از گوشیش برات پر کرده، بزن به تلویزیون اتاق آقا ببین حوصلت کمتر سر میره. ناامیدانه به فلش کف دستم نگاه می کنم که رضوان دست روی دستم می گذارد. ـ تو صبوری کن، به خد...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 5
ـ خواهر و مادر نداری، مادرت چند سال پیش فوت شد. پدرت و برادرتم بعد از ورشکستگی رفتن خارج، یعنی کارهاشونو خودم درست کردم و رفتن. ـ تو این مدت که من فراموشی گرفتم، اصلا احوالی از من پرسیدن؟؟ ـ تو با پدر و برادرت رابطه خیلی خوبی نداشتی، که البته من این موضوع و تقصیر تو نمی دونم. بابات خیلی آدم مسئ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 6
ـ توروخدا خاموشش کن، حرف بدی نمی زنه مثلا ذوق کرده فهمیده منو تو زن و شوهریم، می خواد شوهرداری یادم بده. هامین کمی دیگر به حرف های طاهره گوش می کند و بعد تلویزیون را خاموش می کند و در حالی که روی تخت می نشیند و به منی که در حال پوشک کردن چیکا هستم، نگاه می کند و می گوید: ـ می دونم طاهره قصد بدی...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 7
ـ ای تو روحت هامین. همان طور که روی زمین افتاده ام، مچ دست و کمرم را که بر اثر افتادنم از تخت درد گرفته اند، ماساژ می دهم و به پهلو می چرخم که چشمم از زیر تخت به هامین می افتد. نفس عمیقی می کشم و آرام زمزمه می کنم. ـ اوووف، لعنتی چقدر تو خواب دوست داشتنیه. چرا من این قدر بدبختم جای اینکه الان ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 8
ـ الهی من قربون اون خنده های ریز صدسال یه بارت بشم. هامین که از این حرف و حرکت من حسابی غافلگیر شده است، به سرعت از رختخواب بلند می شود و به سمت سرویس بهداشتی می رود. راضی و خرسند از اینکه توانسته ام، کاری کنم هامین دست و پایش را گم کند، به سقف اتاق خیره می شوم. این دقیقا همان زندگی بود که قبل...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 9
ـ بیا پایین همین الان!!! ـ خو باشه، توام چه یهو جدی میشی!!!!!!! از آنجایی که لبه ی پنجره خیلی پهن نیست و من جا پای خوبی نداشتم، هنگام پایین آمدن، کنترلم را از دست می دهم و می افتم اما برخلاف انتظارم هیچ دردی حس نمی کنم چرا که روی هامین افتاده ام، احتمالا قصد داشته از افتادنم جلوگیری کند که خودش...
بروزرسانی در : ۳۸۶ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 10
کار پرده ها که تمام می شود، رضوان با بی خیالی آسوده از اتاق خارج می شود و من مشغول دستمال کشیدن دیوار ها می شوم که هامین به اتاق می آید: ـ چرا یه دقیقه نمی شینی تو؟ همان طور که دیوار ها را با دستمال کفی دستمال می کشم، می گویم: ـ این قدر نشستم خسته شدم، با کار کردن حوصلم سر نمیره. هامین عینکش ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 11
کارم که تمام می شود با هامین به طبقه ی پایین می روم و شام می خوریم، خبری از ملیحه خانم نیست، گویا از وقتی فهمیده است، هامین واقعیت را به من گفته است، اکثرا به خانه باغش در شمال می رود تا چشمش به چشم من نیوفتد. البته خودش خبر نداشت که با این کارش چه لطفی در حق من کرده است. فردای آن روز هم به ادا...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 12
به بیمارستان که می رسیم، رضوان را جلوی پذیرش پیدا می کنیم. هامین از من می خواهد رضوان را با خودم همراه کنم و به طبقه ای که پسرش بستری است، ببرم و خودش هزینه ی بیمارستان را پرداخت کند. ـ رضوان جونم خوبی؟ حال پسرت خوبه؟ رضوان که حال بهتری نسبت به زمانی که خبر تصادف پسرش را گرفته بود، دارد، می گو...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 13
حالا کاملا حواسم از ماهی قرمز ها پرت شده و غرق لذت بردن از دستی که به دور کمرم هست، می شوم و زیر پوستی از دست هامین هم عصبانی می شوم که چرا از این حرکت ها وقتی در خانه هستیم، انجام نمی دهد. ـ می خوای ماهی و هفت سین بخریم؟ منی که یک جای دیگر سیر می کنم با این حرف هامین به خودم می آیم. ـ هان؟؟؟ ...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 14
صبح با ضربه های آرام و متعددی که به صورتم می خورد، از خواب بیدار می شوم. چیکا چهار دست و پا از تخت پایین آمده است و با آن دست های کوچکش به صورتم ضربه می زند تا از خواب بیدار شوم. ـ ماما..... ماما... هامین هم با سر و صدا های چیکا از خواب بیدار می شود و به سمت ما می چرخد. چیکا بین من و هامین ب...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 15
ـ اون قدری پرش نمی کنم، شر بشه!!! فریده مارمولکی نثار طاهره می کند و بعد طاهره دستم را می گیرد و من را به اتاق خودم که هامین از دیشب اجازه داده است به آن جا بروم، می برد. در کمدم را باز می کند و سوتی می کشد. ـ اوووووف، چقدر لباس داری دختر. طاهره چندتایی را برمی دارد و روی تخت می گذارد. ـ این...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 16
ـ سرحالی من جرمه؟ لیلا که منتظر نبود جوابش را بدهم، غافلگیر می شود. ـ هامین خیلی به پرستار بچه اش رو داده که این قدر زبون در آوردی؟ ـ هامین آدم شناس خوبیه، می دونه به کی باید بها بده و به کی نه!!! لیلا که با حرص لبش را می جود، ادامه می دهم. ـ مثل همیشه چند ثانیه پیش که اصلا توجهی بهت نکرد و ...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 17
ـ ناراحت نشو لیلا جان چون تا حالا کار نکردی عادت نداری، فدای سرت ظرف هایی که شکسته رو یواش جمع کن دستت نبره. لیلا با این حرفم عصبانی تر می شود اما نمی تواند حرفی بزند چون حالا می داند که من می دانم همسر هامین هستم و نمی تواند مثل سابق به ن بی احترامی کند و فقط می پرسد: ـ پالتوی من کجاست؟ ـ رو ...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 18
ـ چرا اون وقت؟ ـ تا حالا حسرت چیزی رو داشتی؟ البرز کمی در جایش جابه جا می شود. ـ فکر می کردم قراره من ازت سوال کنم!!! ـ فقط به این یه سوالم جواب بده. بعد هر چقدر دلت خواست سوال بپرس. ـ خب معلومه که حسرت یه چیز هایی رو دارم. حالا من هم مثل البرز تکیه ام را از مبل می گیرم و به جلو خم می شوم. ...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 19
از جایم بلند می شوم و پشتم را تکان می دهم و با خودم می گویم: ـ دختر خل شدی ها، عادت کردی حتما کابوس ببینی، حتی اگه دلیلی براش وجود نداشته باشه. و بعد می خندم. با تکان هایی از خواب بیدار می شوم. چیکا کنارم نشسته است و بی حوصله چشم و دماغش را می مالد. ـ جانم مامان، چی شده؟ هامین خمیازه می کشد...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان سرمه چشمان هامین - پارت 20
بر خلاف تصورم که فکر می کردم رضوان سکوت کند و جواب خانم را ندهد، رضوان به حرف می آید: ـ حداقلش اینه که سرمه بعد از تصادف یه تغییری کرد، شما که نه تو گذشته نه حالا منو آدم حساب نمی کنید، بعدشم من حقیقت و گفتم. رضوان حرفش را می زند و از اتاق خارج می شود. هامین غمگین نگاهم می کند و با صدایی آرام ...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
