سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت دوازده :
به بیمارستان که می رسیم، رضوان را جلوی پذیرش پیدا می کنیم. هامین از من می خواهد رضوان را با خودم همراه کنم و به طبقه ای که پسرش بستری است، ببرم و خودش هزینه ی بیمارستان را پرداخت کند.
ـ رضوان جونم خوبی؟ حال پسرت خوبه؟
رضوان که حال بهتری نسبت به زمانی که خبر تصادف پسرش را گرفته بود، دارد، می گوید:
ـ من خوبم، پسرمم بهتره، پاشو گچ گرفتن.
نفس راحتی می کشم.
ـ خداروشکر، نمی دون
لطفا صبر کنید...

آمنه
0عالی بود خیلی خوشحال هستم در هر شرایط ضعیف توصیف نکردین حتی با وجود حرفهایی که بارش کردن قوی بود خوشم میاد دختر قوی باشه