سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت بیست :
بر خلاف تصورم که فکر می کردم رضوان سکوت کند و جواب خانم را ندهد، رضوان به حرف می آید:
ـ حداقلش اینه که سرمه بعد از تصادف یه تغییری کرد، شما که نه تو گذشته نه حالا منو آدم حساب نمی کنید، بعدشم من حقیقت و گفتم.
رضوان حرفش را می زند و از اتاق خارج می شود.
هامین غمگین نگاهم می کند و با صدایی آرام و تحلیل رفته، می پرسد:
ـ حالت خوبه، سرت گیج نمیره؟؟؟
دست هامین را که هنوز می لرزد و
لطفا صبر کنید...
