سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت چهارده :
صبح با ضربه های آرام و متعددی که به صورتم می خورد، از خواب بیدار می شوم.
چیکا چهار دست و پا از تخت پایین آمده است و با آن دست های کوچکش به صورتم ضربه می زند تا از خواب بیدار شوم.
ـ ماما..... ماما...
هامین هم با سر و صدا های چیکا از خواب بیدار می شود و به سمت ما می چرخد.
چیکا بین من و هامین برای خودش جا باز می کند و زبان می ریزد.
ابتدا به من نگاه می کند و بعد به هامین، بعد دست می زن
لطفا صبر کنید...

آمنه
0شاید کار لیلا به اسرار البرز باشه که باعث تحرک حسادت زنانه صورت گرفته پارتهای عالی بود ممنون بانو