سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت هفده :
ـ ناراحت نشو لیلا جان چون تا حالا کار نکردی عادت نداری، فدای سرت ظرف هایی که شکسته رو یواش جمع کن دستت نبره.
لیلا با این حرفم عصبانی تر می شود اما نمی تواند حرفی بزند چون حالا می داند که من می دانم همسر هامین هستم و نمی تواند مثل سابق به ن بی احترامی کند و فقط می پرسد:
ـ پالتوی من کجاست؟
ـ رو جالباسی نزدیک در ورودی.
لیلا به سرعت از آشپزخانه خارج می شود و من می خندم.
ـ البته
لطفا صبر کنید...

آمنه
0سعیده بانو نظر بدم ممکنه لیلا حرفهایی در مورد هامین گفته بود که باعث اختلاف وبعد رفتن وتصادف داشته ویا ممکنه البرز عاشق سرمه بوده باشه والان ناراحت هست پارت 👍