پارت یک :

جلداول این رمان به نام به سیاهی سرمه چشمانت بصورت رایگان دردنیای رمان موجود است.
کلافه درون اتاق قدم می زنم، صدایی از پایین شنیده نمی شود و همین موضوع کلافه ترم می کند.
صدای گریه ی چیکا را می شنوم و دیوانه وار به در اتاق می کوبم.
ـ هامین درو باز کن، چیکا داره گریه می کنه، هامین.
آن قدر محکم به در اتاق می کوبم که کف دستانم از شدت درد بی حس می شود و فقط زمانی دست از کوبیدن در می کشم که صدای چیکا قطع می شود و خیالم راحت است که هامین کنارش است.
دوباره به قدم زدن در اتاق ادامه می دهم و فکر های مختلفی به ذهنم می رسد.
ـ اگه من زن هامین باشم، یعنی واقعا اونو گذاشتم و رفتم؟! یعنی بهش خیانت هم کردم؟؟؟ خدانکنه من زنش باشم، یعنی اون همه حرفی که باهم در مورد زنش می زدیم، در مورد خودم بود؟؟؟
فقط دلم به یک چیزی خوش است، اینکه هامین هیچ وقت نمی گذاشت پشت سر زنش حرف بدی گفته شود و مدام تقصیر ها را گردن خودش می انداخت.
همین طور در اتاق قدم می زنم و آرام به سرم ضربه میزنم و با خودم می گویم:
ـ دِ لعنتی برگرد تا بدونم تو گذشتم چه گوهی خوردم!!! بدونم چه غلطی کردم که الان تو این برزخ گرفتارم.
کمی، فقط کمی امیدوارم که اگر زن هامین هستم، در گذشته گناهی مرتکب نشده باشم و همه چیز یک سوتفاهم بوده باشد.
در این میان نمی دانم قنج رفتن دلم را چه کار کنم، از فکر همسر هامین بودن، دل توی دلم نبود و به قسمت خوبش هم فکر می کردم. این که دوست داشتن هامین دیگر گناه نیست و نیازی به پنهان کردن احساساتم ندارم.
بالاخره بعد از یک ساعت، هامین با سر و وضعی مرتب و لباس هایی که عوض شده اند، وارد اتاق می شود.
چشم به دهانش دوخته ام تا به حرف بیاید و من را از این برزخ نجات دهد.
ـ تا رفتم پایین، فرخ فرار کرده بود.
هامین چند ثانیه سکوت می کند.
ـ نشد باهاش حرف بزنم و بفهمم راست می گفت یا دروغ.
هامین نگاه خسته و بی فروغش را به من می اندازد و ناامیدانه می گوید:
ـ نمی دونم باهات چیکار کنم سرمه!
این حرفش درد دارد، دردی بدتر ازکتک هایی که از فرخ خورده ام اما نمی توانم شکایتی داشته باشم، فقط می توانم از خودم دفاع کنم.
ـ تو بهم ثابت کن شوهرمی، منم بهت ثابت می کنم، فرخ دروغ می گفته.
هامین با تردید نگاهم می کند و برمی گردد تا از اتاق خارج شود که سراسیمه به سمتش می روم و دستش را می گیرم.
ـ کجا میری؟ توروخدا منو بلاتکلیف نزار.
هامین بدون اینکه برگردد و نگاهم کند، می گوید:
ـ مگه نمی خواستی بهت ثابت کنم شوهرتم؟
ـ آره، آره.
ـ دارم میرم برات دلیل و مدرک بیارم. بهتر دلیل و مدرکت مبنی بر تجاور فرخ، دلیل محکمی باشه سرمه.
عصبانیتی که در صدایش موج می زند، لرز به وجودم می اندازد.
بعد از گذشت ده دقیقه هامین با دو شناسنامه و یک آلبوم عکس برمی گردد.
شناسنامه اول را که باز می کنم، با دیدن عکس خودم، مطمئن می شوم من سرمه ام و با دیدن صفحه دومش و اسم هامین، حالا دیگر یقین دارم من زن هامین هستم، نمی دانم خوشحال باشم یا غمگین، ناامید به هامین نگاه می کنم و بعد شناسنامه هامین را هم باز می کنم و صد در صد به یقین می رسم که هامین راست می گوید:
ـ از هم جدا شدیم؟
ـ نه هنوز، البته قصدشو داشتی اما تصادف و فراموشیت جلوتو گرفت.
آلبوم عکس را باز می کنم و دلم قنج می رود برای ژست های دو نفره مان.
ـ حالا نوبت توئه سرمه، بهم ثابت کن فرخ می خواست اذیتت کنه و این خواسته ی تو نبوده، باید منو ببخشی که بهت اعتماد ندارم، با سابه درخشانی که تو داری، اعتماد کردن بهت غیر ممکنه.
حرفش خاری می شود و در قلبم فرو می رود اما مگر غیر از این بود؟؟؟!
آلبوم را روی زمین می گذارم و در دل با خدای خودم می گویم:
( این بار سرافکنده ام نکن، نمی دونم تو گذشته چه اشتباهاتی کردم اما فقط خودت می دونی امروز من مقصر نبودم، آبرومو بخر خداجون )
دست می برم تا لباس هایم را از تنم بیرون بیاورم که هامین می گوید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Negin

    0

    نمی تونم به پارت پنج دسترسی داشته باشم، لطفاً جهت حل این مشکل کمک کنید.

    ۱۱ ماه پیش
  • Negin

    0

    سلام سلام سل سلا لا منم بله بلا بود عالی

    ۱۱ ماه پیش
  • پروانه

    0

    هامینسایه هم خوبه رو

    ۱۲ ماه پیش
  • الهه

    0

    واقعا داستان جالبی داره

    ۱۲ ماه پیش
  • رقیه

    0

    عالی هست رمانت سعیده جون

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    رمانش عالی عاشقشم

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    رمانش عالی عاشقشم

    ۱۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    عالیه چند روزه که میخام بقیه داستان رو بخونم ولی موفق نمی شدم ..دست مریزاد

    ۱۲ ماه پیش
  • جانت

    0

    فعلانمیدنم

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    عالی بوده خیلی خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • ستاره

    0

    عالی بوده خیلی خوشم اومد

    ۱ سال پیش
  • گلی

    0

    عالی وهیجانی

    ۱ سال پیش
  • امیری

    1

    خیلی غافلگیر شدم

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    7

    سلام بر نویسنده خوب و توانا خسته نباشی عزیزم یه خواهشی از شما داشتم لطفاً برای مایی که نمیتونیم پولی بخونیم هفته ای یه پارت رایگان کنین البته میدونم شمام زحمت میکشین و حقتون این که رمانو فروشی بزارین بازم ممنونم من عاشق قلم شما شدم 🙏🙏🙏

    ۱ سال پیش
  • تینا

    4

    خیلی رمان خوبیه نویسنده جون دست خوش💗🤌🏻

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون تینا

    ۱ سال پیش
کپی شد!