سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت سیزده :
حالا کاملا حواسم از ماهی قرمز ها پرت شده و غرق لذت بردن از دستی که به دور کمرم هست، می شوم و زیر پوستی از دست هامین هم عصبانی می شوم که چرا از این حرکت ها وقتی در خانه هستیم، انجام نمی دهد.
ـ می خوای ماهی و هفت سین بخریم؟
منی که یک جای دیگر سیر می کنم با این حرف هامین به خودم می آیم.
ـ هان؟؟؟
دستی که دور کمرم را گرفته بود را از دورم بر می دارد و به بساط اشاره می کند.
ـ چیزی دلت
لطفا صبر کنید...
