سرمه چشمان هامین به قلم سعیده براز
پارت هجده :
ـ چرا اون وقت؟
ـ تا حالا حسرت چیزی رو داشتی؟
البرز کمی در جایش جابه جا می شود.
ـ فکر می کردم قراره من ازت سوال کنم!!!
ـ فقط به این یه سوالم جواب بده. بعد هر چقدر دلت خواست سوال بپرس.
ـ خب معلومه که حسرت یه چیز هایی رو دارم.
حالا من هم مثل البرز تکیه ام را از مبل می گیرم و به جلو خم می شوم.
ـ فکر کن یه مدت طولانی حسرت یه چیزی رو داشته باشی و اینکه رسیدن به اون خواسته ات غی
لطفا صبر کنید...

امیری
0سرمه. صبوری لیلا برام باور پذیر و جذاب هست